



روزي كه مي خواستم پست قبلي رو بذارم اصلا اميدي نداشتم كه از دوستان قديميمون كسي بازهم بياد و به خونه مون سر بزنه. ولي چقدر شگفت زده و البته شرمنده شدم از اينكه ديدم هنوز هم دوستاي بامعرفتمون ما رو از ياد نبردند و دلسوزانه نگران اوضاع و سلامتيمون هستند. همين امر منو تشويق مي كنه به خاطر همين دلهاي رئوف و مهربون هم كه شده سعي كنم زودتر بيايم و چراغ اين خونه رو روشن كنيم تا با گرمي پذيراي اين مهمونهاي خوش قلب و عزيزمون باشيم. دلم براي همه شون تنگ شده بود. اينو از ته دلم مي گم. براي فرشتههاي كوچولويي كه چقدر لحظه به لحظه منتظر تولدشون بودم، باهاشون متولد شدم، گريه كردم، خنديدم و زندگي كردم! براي دل مهربون مامانهاشون. دوست دارم فرصت اونو پيدا كنم تا به خونة پر مهر همشون سر بزنم و تمام خاطرات قشنگشون رو كلمه به كلمه بخونم و در لحظه هاي زندگيشون بازهم شريك بشم. مثل همون روزها! روزهايي كه فينگيل فندقم تو بطنم زندگي ميكرد و با هم ميومديم و چراغ اين خونه رو روشن ميكرديم و خونه رو آب و جارو ميكرديم و در عين اينكه منتظر قدوم سبز و پربركت مهمونهاي عزيزمون بوديم، به خونهاونها هم سري مي زديم و ديدارها رو تازه ميكرديم. با شاديهاشون شاد ميشديم و از ناراحتيها و نگرانيهاشون غصه ميخورديم. الان ديگه اين فسقليها كلي براي خودشون خانوم و آقايوني شدند كه بيا و ببين! مثل فينگيل خودم!
تقريبا ديگه كمتر كسي اون دخمل آروم و محجوب رو بياد مياره از بس كه ماشالله هزار ماشالله شيطون شده اين ورووجك! از هر فرصتي براي شيطنت و كنجكاوي استفاده ميكنه. همچنان با خوردن غذا مشكل داره. يعني اصلاً شرطي شده كه فقط درصورت وجود يك سرگرمي جديد و واقعاً جذاب دهنش رو براي خوردن غذا باز كنه. آنقدر اون زمان مصرف آنتيبيوتيك، براي غذا خوردن نازشو خريديم و لحظههاي غذا خوردنش رو به شادترين و سرگرم كنندهترين لحظات براش تبديل كرديم كه ديگه شرطي شده! الان به هيچ عنوان حاضر نيست براي خوردن غذا بدون سرگرمي جالب و جديد، دهن محترمش رو باز كنه!! ابدا! گذشته از خوراك، اين فينگيل طلا خواب هم نداره! البته در طول روز..البته غير از مواقعي كه از شدت خستگي ديگه يه گوشهاي خودش رو ميندازه و خوابش مي بره ولي در حد نيم تا يكساعت. آخه از زماني كه بيدار ميشه كه معمولاً ساعت 7 صبحه! تا زماني كه خوابش بگيره فقط و فقط راه ميره و وول ميخوره و از اشياء و تخت و مبل و صندلي و ميز و اوپن آشپزخونه بالا ميره و ميخواد به دورترين نقاطي كه دستش نميرسه دسترسي پيدا كنه! من كه تقريباً مي تونم بگم ديگه تموم زندگيم از سقف آويزونه!! به خاطر همين هم وقتهايي كه خونه هستم بقيه كارهاي روتين خانه و خانه داري تعطيله و فقط بايد چهارچشمي اين ورووجك رو بپام و پابهپاش كه به همه جاي خونه سرك ميكشه همراه بشم تا خداي نكرده كار خطرناكي نكنه. دائم هم دوست داره كه پيشش باشيم و باهاش بازي كنيم. امان از لحظهاي كه بخواهي بري مثلا توي آشپزخانه و بخواهي به يك كاري برسي. يا بايد همش خودش رو از روي ميز جمع كني، يا وسايل و ظروفي رو كه زير پات روي كف آشپزخونه ولو كرده!! يا خداي نكرده محل محبوبش يعني در يخچال رو باز كني.. اونوقته كه بايد به زور از توي يخچال بكشيش بيرون...!! داخل كابينتها و دراورها و روي ميز توالت و ... هم كه اصلا از دستش درامان نيستند و روزي چندين بار بايد پشتسرش راه بيفتم و تمام اشيائي رو كه بيرون ريخته دوباره سرجاش بذارم و دوباره و دوباره...!
راستي شماهايي كه نيني داريد، نميدونيد بستهايي كه مخصوص كشوها و دراورها و درب كابينتها هستند تا بچه نتونه بهراحتي اونها رو باز كنه رو از كجا ميتونم بخرم؟؟ اصلا توي ايران هم از اونها هست؟ توي سايتهاي اروپايي و امريكايي كه فراوونه ولي اينجا به چشمم نخورده.
من هميشه با خودم فكر مي كنم بچههايي مثل خيلي از بچه هاي دوست و فاميل كه آروم يه مدتي مثلاً ده دقيقه يا يكربع و بعضيها هم بيشتر، يه گوشه ميشينند و با يه اسباب بازي با علاقه بازي مي كنند و بعدش هم وقت گرسنگي به راحتي و با اشتها و بدون دردسرغذاشون رو ميخورند و بعد كه سير شدند خوابشون ميگيره و راحت يكي دو ساعت ميخوابند، ماماناشون نسبت به من چقدر وقت اضافهتري دارند براي رسيدگي به امور خانه و كارهاي سرگرم كنندة ديگه!! من كه تا وقتي بيداره كه فقط بايد همراهش باشم. اگه احيانا خداخواست و اين فسقلي از روي خستگي يه چرتي بزنه، تازه وقت رسيدگي به امور خونه ميرسه كه بايد از فرصت استفاده كنم و با دور تند، هم ظرفهايي كه كثيف شده بشورم، هم ناهار درست كنم، هم براي خود فسقلش غذا بذارم و هم.....
خودتون تصور كنيد ديگه خونهمون الان بايد چه شكلي داشته باشه!! خلاصه اين گوشهاي از يك روز زندگي من و طلا بود تا آخر شب معمولا بين 11 تا 12 شب كه بخوابه و من هم خسته و ناتوان ديگه بيهوش ميشم و بخاطر همين هم شوشوي مهربان بيشتر وقتها وعده شيرخوري نيمه شب فينگيل رو بهعهده گرفته چون ديگه من نميتونم بيدار بشم. يعني بيدار مي شم و لي اگه بلند شم و برم براش شير آماده كنم تا ساعتها خوابم نميبره و اين يعني ديگه من در طول 24 ساعت چندان استراحتي ننمودهام تا فردا دوباره روز از نو و روزي ازنو..!!
خب عيبي نداره... هميشه از خدا ميخواهم بچهها سلامت باشند، هر چقدر كه مي خواهند بچهگي و شيطوني كنند...
فعلا ديگه سرتون رو درد نميارم كه هرچي مي نويسم از كارهاي عسل طلا، تمومي نداره. حالا شما تمام شرايط بالا رو در نظر داشته باشيد و اين رو هم در نظر بگيريد زماني رو كه فاميل ميگن عسل بچهي آروميه!!
البته مطمئنا اين رو تا زماني قبول دارند كه يك نيمه روز رو باهاش بگذرونند! اصلا اين فندق مامان از اولش هم همينطور بود، در ظاهر شايد آروم به نظر برسه ولي از همون روزهاي اول هم انرژي فوقالعادهاي رو از ما ميگرفت كه كسي باور نمي كرد!!
راستي كسي ميدونه چطور مي تونم به ميتي و ماهيش سر بزنم؟ بلاگش فعلا ممنوعهاست!! براي مامان آرتا هم نتونستم پيام تشكر بذارم. از همينجا به همه دوستهاي خوبمون ميگم كه دوستتون داريم و اين مهربونيهاتون رو ارج مي گذاريم.![]()