



خدا رو شاكرم به خاطر لطف و عنايت بي شائبهاي كه نسبت به ما داره.
خدا رو شاكرم به خاطر وجود فرشته نازنيني در زندگيمون كه از گرماي وجودش، روز به روز خونمون رو فروزانتر ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر آفريدن انسانهاي معصوم و بزرگي كه در زمان نا اميدي چنگ زدن به دامان اونها، نور اميد رو توي دلهامون روشن ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر آشنا كردنمون با بندههاي خوبش، كه صداشون رو ميشنوه و دعاشون رو اجابت ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر معرفي اتفاقي پزشكي كه متوجه ناراحتي عسلكمون شد.
خدا رو شاكرم به خاطر سلامتي باز يافته دخترم...... خدايا نميدونم چطور ازت تشكر كنم....... اگه پارسال بطور اتفاقي عسلم رو نميبردم پيش دكتري كه دوستم معرفي كرده بود؟؟..... اگه متوجه بيماريش در اون زمان مناسب نميشديم؟؟..... اگه دير متوجه ميشديم و كليههاي ظريف و لطيف دختركم در معرض خطر عفونت و سنگ و ... قرار ميگرفت؟؟...... اگه تحت نظر پزشك حاذقي قرار نميگرفت؟؟....... اگه به ما صبر و طاقت گذراندن مشكلات دورة درمانش رو نمي دادي؟؟............ اگه ... اگه ... اگه ....
جواب همة اين اگه ها فقط يك عبارته: «لطف خداي مهربون»
امروز وقتي به يكسال و چندماه گذشته نگاه ميكنم-كه گويي سالها بر ما گذشت-، يعني از روزي كه متوجه بيماري دختر دلبندم شديم، ميبينم كه جز سايه لطف و رحمت خداوند در اين مسير چيزي بر سر ما نبوده. و آرامشي كه در طول اين دوران بر دل ما حاكم كرد، باعث شد كه بيش از اونكه غصهخور ناراحتي جسمي دختركم باشيم، از لطافت روح و بازيگوشي و رشد حيرت آور اين انسان كوچك در زندگيمون لذت ببريم...
از اول آبان سال گذشته زماني كه پزشك معالجش گفت "بهتره عملش نكنيم و صبر كنيم تا يكسال آنتيبيوتيك بخوره، اگر بعد از يكسال خوب نشد، بعد روي عمل كردن تصميم ميگيريم" تا زماني كه بعد از خوردن هر شبه و 14 ماه مداوم آنتي بيوتيك (كه خودش اثرات نامطلوبي روي معده و اشتهاي اين طفل معصوم گذاشت)، روزي كه بايد براي گرفتن نتيجة اين مراقبت يكساله براي انجام اسكن هستهاي ميبرديمش چه حالي داشتم؟!!!... فقط منتظر بودم تا پزشك جواب سلامتيش رو بهم بده. انگار كاملا مطمئن بودم كه خوب شده. حدود دو ماه قبلش، درست در شب احياي ماه رمضون، خداوند از طريق يكي از بندگان خوبش پيغام سلامتي فرزندم رو بهم رسونده بود و از همون روز آرامش و اطمينان خاطر عجيبي از بابت سلامتي دخترم گرفته بودم. روز انجام اسكن فقط منتظر جواب علمي اون بودم. كه خدا رو شكر گرفتم.....
خداوندا.... شايد اصلا بهقول دكترها كه ميگن اين ناراحتي در اكثر دختربچههاي تازه متولد شده ديده ميشه و بعد از گذشت مدتي، با رشد بچه خوب و برطرف ميشه، ما هم مثل خيلي از مامان باباهاي ديگه متوجه نميشديم و بدون داشتن علائمي خودبهخود خوب ميشد. شايد هم بعد از گذشت يكي دو ماه از تاريخي كه ما متوجه شديم، عسلم خوب شده بوده باشه، و اين همه مدت آنتيبيوتيك رو فقط جهت اطمينان خورده باشه....فقط خودت ميدوني. اسكنش هم كه نميشد زودتر از تاريخ مقرر انجام داد........ ولي من هميشه تو رو شكر ميكنم كه اين مرحله از زندگي رو براي من آزموني قرار دادي و شايد تمريني براي داشتن صبر در برابر مشكلات، و از اين طريق به ما نشون دادي كه چقدر دلسوز و دوستدار بندههات هستي و مخصوصا نينيهاي كوچولو كه ملائكي رو جهت مراقبتشون فرستادي و همه والدين ميتونن در لحظههايي از زندگي حضور اونها رو حس كنند.
اي خداي مهربون! هرگز ما رو در اين دنيا به حال خودمون وا مگذار. هميشه همينطوري هواي ما رو داشته باش. ميدونم كه تو هيچوقت بندههات رو فراموش نميكني، اين ما بندههاي حقير و قدرنشناس هستيم كه بعضي مواقع خالقمون رو فراموش ميكنيم. خودت يادمون بده كه در مواقع سختي فقط و فقط خودت هستي كه مشكلات رو ميتوني از سر راه بندههاي ناتوانت برداري. پس چرا ما خيلي مواقع اين رو از ياد ميبريم و دست نياز به سوي همين بندههاي ناتوان دراز ميكنيم؟؟! بندههاي خوبت فقط وسيلههايي هستند كه حكمت لايزال تو رو تقدير ميكنند و قدرت مطلق فقط تو هستي.
الله اكبر خيلي دوستت دارم
خدايا يادم بده يادم باشه يادت باشم هميشه