



دختركم، فينگيل فندق مامان!
خدا رو شکر که آبله مرغونت کاملاْ خوب شده و واکسن یکسالگی اذیتت نکرد و عوارضی برات نداشت.
روز به روز داري كارهاي جديد ياد ميگيري و با دنياي پيرامونت بيشتر آشنا ميشي و سعي ميكني خودت رو وفق بدي و از موانعي كه سر راهت هستند، عبور كني. ولي خب توانت هنوز خيلي كمه. هنوز راه درازي پيش رو داري تا كاملاًبتوني به تنهايي از عهدة مشكلاتت بر بياي. هرچند كه ما بزرگترها هم در روبرويي با خيلي از مشكلات نميتونيم بهتنهاي اقدام كنيم!
حالا كه بعد از گذشت حدوداً 5/2 ماه كه از ايستادنت ميگذره، هنوز براي رها كردن تكيهگاهي كه براي ايستادن به آن احتياج داري، احساس ترس ميكني و هنوز شجاعت اين رو پيدا نكردي كه به زانوانت اعتماد كني و بداني كه ميتواني استوار بر پاهايت بايستي و گام برداري.
دلبركم، با اينكه 13 ماهگيت رو پشت سر گذاشتي و معمولاً بچهها در اين سن ديگه دويدن رو ياد ميگيرند، همچنان علاقمندي كه با گرفتن دست به اشياء، تا جائيكه نزديك به هم چيده شدهاند تند و تند پيش بري و بعدش تالاپي خودت رو مياندازي زمين و شروع ميكني به چهاردستوپا دويدن، وقتي هم كه دستت رو ميگيرم تا تاتيتاتي كنان راه بريم، بعد از 15-20 قدم، انگار كه حوصلهات سر ميره از اين كندي حركت!، سريع روي زمين ميشيني و بقيه راه رو با سرعت به همان روش خودت جست ميزني و مثل اينكه مي خواهي از دستم فرار كني، ولي وقتي در نزديكي خودم ايستاده نگهت ميدارم و يواشكي دستم رو ول ميكنم كه خودت بايستي، چند ثانيهاي كه حواست نيست ميايستي و بعد با هيجان و شيطنتي آميخته با اندكي هراس، ميخندي و خودت رو به آغوشم پرتاب ميكني!!
با اين وجود من نگران نيستم. چون ميدونم كه كودكان قابليتهاي شخصي خودشون رو دارند و هر كدوم با چند ماه زودتر يا ديرتر بالاخره به توانائيهاي مربوط به سنشون مسلط ميشند. همونطور كه تو هم خيلي از كارهاي ديگه رو 3-2 ماه زودتر از وقت نرمالش ياد گرفته بودي. در عوض، از اينكه كوچولوي خونه ما اينقدر شيرين جست و خيز ميكنه و از هر وسيلهاي كه بتونه چهاردستوپا عبور ميكنه و يا با شيطنت ازشون بالا ميره، فرصت بيشتري براي لذت بردن از اين دورة زندگيش در اختيار دارم!! دوران كودكي خيلي زود ميگذره، مخصوصاً رشد شما بچهها در سال اول زندگيتون فوقالعاده سريعه و آدم تا مياد با وضعيت جديدتون خو بگيره اون مرحله رو هم پشت سر گذاشتيد و چقدر خوبه كه ما باباها و مامانا بتونيم به دور از دغدغههاي خوردن و نخوردن، ريختن و پاشيدن، افتادن و برخاستن و خيلي از مسائل ديگهاي كه ممكنه در روز هزاران بار تنمون رو بلرزونه! از اين لحظات شيرين كودكمون لذت ببريم! مثلاً فؤاد نوة عمو كه درست هم سن توست، در شش ماهگي ياد گرفت كه چطور چهار دست و پا بره و 5/6 ماهگي كاملاً ميايستاد و حالا ... ! راستش چند روز پيش مامانش ميگفت "من اصلاً نفهميدم فؤاد كِي و چطور بزرگ شد!"
ولي عزيزكم دوست دارم در مورد خوردن، كمي عجله به خرج بدي! نگرانم براي سلامتيت و نقش تغذيهاي اين دوران كه در آينده مخصوصاً در سن بلوغ خودش رو نشون ميده. با وجود اينكه دكتر ميگه بذار هر چي دوست داره بخوره و وقتي من ميگم جز شيرخشك و سرلاك كه تقريباً اونهم به اجبار ميخوره، به غذاي ديگهاي علاقه نشون نميده و دكتر ميگه همون هم براش كامله، ولي باز هم نگرانم. آخه يك وعده بمقدار كم سوپ + بقيه وعدهها شير و سرلاك تمام نيازهاي بدن نازنينت رو برآورده ميكنه؟ كاش زودتر ياد بگيري خوراكيهاي سفتتر رو هم بجوي و قورت بدي. حتي مجبورم سوپت رو هم كاملاً ميكس شده و رقيق بهت بدم كه اگر ذره كوچكي از مواد غذايي وارد دهانت بشه، هر چي هم كه قبلش خوردي، گلاب به روي همه....! جديداً از شير پاستوريزه خنك خوشت اومده. ولي اون رو هم مثل شير خشكت كه با قاشق ميخوري، اصلاً حاضر نيستي با سر شيشه بخوري. فقط بعضي مواقع كه در خواب ناز هستي شيرخشك رو با شيشه ميخوري!
كارهاي مورد علاقهات:
- آب تني و حمام كردن
- بازي
- گردش
- موزيك و رقص (مخصوصاً آهنگ بندري!!)
- برنامههاي كودكي كه بچهها خودشون توي برنامه حضور دارند و شعر و موسيقي رو با دست و هورا همراهي ميكنن. تو هم پابهپاي اونها دستدست و ناناي ميكني.
- حيواناتي كه تا حالا از نزديك ديدي مثل پيشو، هاپو، جوجو و ...
- صداي اذان و نگاه كردن به نماز خواندن افراد (مهر و تسبيح و جانماز هم كه از دستت در امان نيستند)
- خواب شبانه
- نخ، طناب، سيم، سانتيمتر و اشياء مشابه
- تماشاي بازي بچههاي بزرگتر مخصوصاً وقتي به محل بازي كودكان در پاركها ميريم.
چند روز پيش دراز كشيده بودم و براي استراحت چشمهام رو رويهم گذاشته بودم كه ديدم اومدي روي سينهام و نيم خيز شدي و كمي صدات رو نازك كردي و با صداي يكنواختي به زبون خودت چيزي ميخوني. اول فكر كردم داري آواز ميخوني ولي بعد كه چشمهام رو باز كردم و به حركاتت توجه كردم ديدم زل زدي به صورتم و با لبخند شيريني، بدنت رو آروم آروم به اينطرف و اونطرف تكون ميدي و فهميدم كه داري برام لالايي ميخوني!!! چه لحظه شيريني بود برام. الهي قربون احساسات سرشارت بشم.
پي نوشت:
همونطور كه از تاريخ ارسال اين پست معلومه، اين متن خيلي وقت پيش نگارش شده بود كه به علت برخي مسائل و نهايي نشدن ويرايش آن و همچنين قرار نگرفتن عكسها در آن، خيلي دير توي وبلاگ نمايش داده شده و به همين علت بعضي مطالبش تاريخ گذشته است! ولي عسلي همچنان مي ترسه كه براي راه رفتن به زانوانش اعتماد كنه!