





دختر نازم، گلم، عروسکم، قشنگترین بهونۀ زندگیم![]()
![]()
خیلی حرفها دارم باهات. مدتی طولانی شد که اینجا برات ننوشتم و حرفها همینطور روی هم سنگین و سنگین تر شده، نمی دونم از کجا بنویسم. البته خودت می دونی که این تأخیر زیاد هم تقصیر مامان نبوده، دو-سه ماه اولش که فکر کنم خودت هم بدونی به چه دلیلی نمی خواستم دیگه بنویسم، ولی بعد از اون هم نشد، خرابی کامپیوتر و اعزام به تعمیرگاه برای مدت طولانی! و قطعی اینترنت و ... باعث شد که نتونم. بعد از اینکه چند وقت ننوشتم، وقتی دیدم داره به سالگرد افتتاح این خونه مجازی نزدیک میشه و یادآور اون روزهای قشنگی که تو دلم خونه داشتی و شیرین ترین حس دنیا رو بهم هدیه داده بودی، دیدم نمیشه، باید بنویسم، برای تو، برای خودم، برای آینده. آخه حیفه خیلی حیف؛ اینجا نوشتن انگار یه روح دیگه داره، دوستهای خیلی خوب و مهربون با هم پیدا کردیم که نمیشه ازشون گذشت. حتی در قبال اونها هم احساس مسئولیت می کنم. دوستانی که تو شادیهامون، ناراحتیهامون و همه لحظه ها به یادمونن و بهمون سر میزنن و حرفهای شیرین میزنن، حتی اگه غیبت آدم طولانی بشه.
عسلک مامان؛ یادته اون روزهایی که دیگه کوله بارت رو بسته بودی و یواش یواش داشتی واسه قدم گذاشتن به این دنیا خودت رو آماده می کردی؟درست یکسال پیش همین موقعها بود. آره عزیز دلم، دلبرکم دیگه چیزی نمونده، فقط چند روز دیگه اولین سالگرد اون روز هیجان انگیزه. 16 اردیبهشت86 . اولین ملاقاتمون تو این دنیا. صدای ظریف و معصومانه و نجیبت و اشکهای شوقی که بهم اَمون نمی دادن....
راستی چرا شما نی نی ها اون موقع قایم باشک بازی در میارید و نمی ذارید آدم بفهمه دقیقاً چه روزی می خواهید بیاین پیشمون؟ آها حتماً می خواهید غافلگیرمون کنید و هیجان داستان رو بیشتر کنید!! خوب! همیشه هم موفق میشید! با اینکه خداوند مهربون، درست طبق برنامه ریزیمون و درست توی همون تاریخی که دلمون می خواست، تو رو مهمون خونه دلم کرد و لطف آسمونیش رو شامل حالمون کرد
، ولی در تاریخ بدنیا اومدنت چقدر هیجان داشتیم، آیا فردا میایی؟ یا پس فردا؟ شایدم هفته دیگه!! ولی خدا روشکر، بالاخره اومدی، اومدی و خونه کوچیکمون رو با شیرینی وجودت پر از عســل کردی! راستی الان که فکر می کنم به روزهای گذشته درست یادم نمیاد که رنگ و بوی خونمون قبل از حضور تو چطوری بود؟؟! واقعاً انگار که زندگی نمی کردیم! نمی دونم! آخه تو اینقدر فضا رو عوض کردی و اینقدر طعم جدید به زندگیمون دادی که احساس می کنم قبلش زندگی نمی کردیم!! نمی دونم! واقعاً یادم نمیاد!!. ولی اینو می دونم الان طاقت دوریت رو ندارم. حتی وقتی خوابت می بره و صدای قشنگت تو خونه نمی پیچه و با شیطنت و انرژی فراوون چهاردست و پا به گوشه گوشۀ خونه سرک نمی کشی، دلم خیلی برات تنگ میشه. آره عزیزم حتی همین مدتی که توی خواب نازی! هر چند توی روز، برعکس شبها که دوست نداری هیچ چیز و هیچ کسی مزاحم خوابت بشه، خیلی دوست نداری که بخوابی، ولی توی همون مدت کوتاهی که بالاخره از ایور اونور رفتن و ورجه وورجه کردن خسته می شی و یه چرتی میزنی، دل مامان برای بغل گرفتن و بوئیدن و بوسیدنت خیییییلی تنگ می شه! مخصوصاً حالا که مدتیه درست حسابی سرکار هم نمیرم و حسابی به هم عادت کردیم.
خیلی چیزها هست که باید برات بنویسم ولی نمی خوام این پست زیاد طولانی بشه. الان که دارم این متن رو می نویسم زیاد حالت خوب نیست ولی خوابیدی. آخه آبله مرغون گرفتی عزیزکم. خدا می دونه چه حالی می شم و چه زجزی می کشم وقتی بدن ظریف و لطیفت رو می بینم که با دونه های آبله لعنتی پوشیده شده. با این بدن ظریف و کوچولو عجب صبوری داری ملوسم. امیدوارم خداوند بهت کمک کنه این دورۀ چند روزه رو با همین صبری که از خودت نشون دادی زودتر پشت سر بذاری و این بیماری لعنتی زودتر از بدن نازنینت خارج بشه. برای سلامتی همه نی نی های دنیا دعا می کنم.
راستی یادته که از ماهگرد تولد 4 ماهگیت دلمون می خواست ببریمت آتلیه ازت عکس بگیریم ولی به دلایل مختلف نمیشد، بالاخره 25 بهمن یعنی وقتی نه ماه و ده روزه بودی این طلسم شکسته شد و اولین عکس آتلیه ایت رو گرفتی و برعکس خیلی از نی نی ها که باید عکاس ازشون 20-30 تا عکس بگیره تا یکیش خوب دربیاد، تو خانومی کردی و اجازه دادی با همون اولین عکس رضایت خاطر آقای عکاس و ما فراهم بشه!! توی برنامه بود که برای روز تولدت هم دوباره ببریمت عکاسی، ولی حالا با این جوشهای نامرد که رو چهرِۀ نازت رو پوشونده می خواهیم با کمی تأخیر اینکار رو بکنیم تا یادآور این روزهای سخت برای تو و ما نباشه.

دوستت داریم به اندازۀ ... راستی به اندازۀ چی؟؟ چیزی تو ذهنم نمی یاد، چیزی تو این دنیا وجود نداره که بتونم عشقمونو نسبت بهت قیاس کنم، ولی اینو بدون که عاشقانه دوستت داریم و برای تو و همه نی نی های عالم آرزوی سلامتی و شادی می کنیم.