





ماه رمضون امسال برام يه جور ديگه شروع شد و داره کمي متفاوت از سالهاي گذشته ميگذره. شايد اينکه ميگن بهشت زير پاي مادران است رو کمي دارم حس مي کنم. نميدونم اين تعريف از خوده يا نه. ولي واقعا حس عجيبي که خداوند امسال بهم داده خيلي زيباست. راستش من هر سال از نزديک شدن به شبهاي احيا کمي واهمه دارم، که نکنه بياد و بگذره و من دست خالي بمونم. پارسال هم که با وجود ويار وحشتناکي که داشتم آخر ماه مبارک احساس مي کردم دستم خالي خالي مونده. نه روزه اي نه مراسمي نه .... با اين وجود بعضي سالها احيا گرفتن خيلي بهم مي چسبيد. مي گن اگه آدم بعد از مراسم احساس سبکي بکنه معنيش اينه که خداوند صداش رو شنيده و دعاش رو مستجاب کرده و گناهانش رو بخشيده. امسال نميدونم چطوري بود با اينکه تقريبا هميشه دچار کم خوابي هستم و خسته، ولي اون شبهاي عزيز رو به راحتي تونستم بيدار بمونم و تقريبا تمام مراسمش رو به راحتي به جا بيارم. روزه ها رو هم که هيچ سالي به راحتي امسال نبودم. انگار خدا خودش که بنده اش رو به اين مهموني دعوت کرده، توانش رو هم بصورت مضاعف بهم داده. خدايا ازت متشکرم.
عبادتهای همه ی بنده هات رو ازشون قبول کن.
تمام لحظه هاي شب هاي قدر به ياد همه ي ملتمسين دعا بودم. اگه قابل باشم و خدا قبول کنه براي همه ي دوستها و آشناها و اقوام، کساني که اينجا تو ايرانند و يا همه ي کساني که فرسنگها از وطن دور و در يه گوشه دنيا دارن روزگار مي گذرونن دعا کردم. دوستهاي گلي هم که توي اين دنياي مجازي پيدا کردم، به اسم جلو نظرم ميومدن. آخه اونها رو نديدم و با چهره هاشون آشنا نيستم ولي آدم هر ذهنيتي که نسبت به هر کس داشته باشه، تصويري خيالي از اون شخص تو ذهن خودش مي سازه. اميدوارم که همه ي آرزومندان هر جاي اين کره خاکي که هستند به خواسته هاي دلشون برسند که تو خودت خوب ميدوني هر کدوم از بنده هات توي دلشون چي مي گذره و چه خواسته اي دارند حتي اگه هيچوقت اون رو به زبون نيارند. خداوندا به من هم کمک کن بتونم در پيشگاه کبريائيت آبرومند باشم و از خودت کمک مي خوام که ياريم کني حالا که خودم داراي ضعفها و نواقص فراواني در بندگيت هستم ولي بتونم فضايل اخلاقي و انساني رو به دخترم بياموزم تا بنده اي باشه شايسته و دستگير مردم. هم براي دنيا تلاش کنه و هم توشه اي پربار براي آخرت داشته باشه.
خداوندا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشي و ما رستگار
از کارهاي جديد عسلکمون بگم: تمرکز روي گرفتن اشيا و مهارتِ دادنِ اشيا از يک دست به دست ديگه. به راحتی پستونکش رو در مياره و بعد از بازی با اون، دوباره به دهانش می گذاره. بالاخره چند بار هم موفق شده شصت پاهاش رو توي دهانش ببره! وقتی سر جاش به بازی با پاهاش مشغول ميشه آنقدر اونها رو بالا مياره و با شتاب به زمين ميکوبه که يواش يواش مثل عقربه های ساعت دور خودش می چرخه. اينکار رو دوست داره. بعضی وقتها هم دوست داره به يکطرف بغلته و صورتش رو محکم به بالشش بچسبونه و بعد خوابش ببره. بعضي از مامانها شاکيند که آب دهان ني ني شون ميره و دائم بايستي براش پيش بند ببندند تا لباسهاشون خيس نشه. عسل تا حالا آب دهانش نرفته و نميره اگه خودش بذاره!!! يه دو ماهي هست که کار بدي که ياد گرفته اينه که خودش دائم لباش رو جمع مي کنه و آب دهانش رو با کمي فشار و حبابهاي فراوان ميريزه بيرون!!! خيلي هم به اين شيرينکاريش علاقه منده که با وجود گذشت اينهمه وقت، همچنان با پشتکار فراوان و با شدت بيشتري اين کار ناقشنگش! رو ادامه مي ده. جديداً هم ياد گرفته صداهاي نابهنجاري در حين انجام اينکار توليد کنه که اگه يک غريبه اي اون اطراف باشه کلي آبرو ريزي ميشه!!!بعضي وقتها متعجب مي مونم که يه دهان فسقلي مگه چقدر مي تونه بزاق داشته باشه!!!؟؟؟ چند روزه مي بينم با پستونک طوري رفتار مي کنه که انگار دل پري ازش داره. همچين با عصبانيت چشمهاشو تنگ مي کنه و با صدايي از روي خشونت و حرص اونو گاز مي گيره و بعد با فشار از بين لثه هاش خارج مي کنه که کم مونده از شکل اورتودنسي بودن به حالت تخت در بياد!!! ديروز با دقت بيشتري به لثه اش نگاه مي کردم که ديدم بععععله. کار خود دندونهاي موموشي کوچولوئيه که دارن از زير لثه خودنمايي مي کنن.
البته فکر کنم هنوز خيلي زمان مي خواد تا خودشون رو به بيرون از لثه برسونند ولي از زير لثه ظريف و لطيف جيگرکم کاملا ميشه دندونه هاي روي اونها رو هم شمرد.بايد دیگه دندونی بدم دستش تا دق دلش رو سر اون خالی کنه! الهي مامان قربونت بشه که داري اينقدر تند تند بزرگ مي شي و به جمع غذاخورهاي زمونه مي پيوندي.
برنامه های مخصوص کودکان رو خيلی با علاقه و توجه نگاه ميکنه. صدای بچه ها رو ميشناسه. اصلاً از دو ماهگی به بعد به بچه ها علاقه خاصی نشون ميده و سعی می کنه يه طوری باهاشون ارتباط برقرار کنه!! دو روزپيش که تلوزيون داشت مسابقه فوتبال بين تيمهای پرسپوليس و ذوب آهن رو نشون ميداد باور نميکردم اينقدر به اين بازی علاقه داشته باشه!!! همچين به تلوزيون زل زده بود و حرکات بازيکن ها رو دنبال ميکرد که گفتم احتمالاً اگه زبون داشت بعد از بازی اونو برامون تفسير می کرد!!! موهاش هم ديگه خيلي بلند شده و داره روي چشماي نازش رو مي گيره ولي اصلا دلم نمياد اونها رو کوتاه کنم. اينطوري هميشه منو ياد لحظه ي شيرين اولين ديدارمون ميندازه.
ولی همچنان بدغذاست و بدتر هم شده. فقط توی خواب شير ميخورد که حالا با ورود شير به دهانش معمولاً بيدار ميشه و ديگه نميحوره. اين روزهای اخير برای شير دادن بهش، بعد از شيشه و قاشق، به سرنگ متوسل شدم. ديگه ياد گرفته شير را از توی قاشق هم فوت ميکنه و نمی خوره ولی هنوز در مورد سرنگ نميتونه اينکار رو انجام بده. آخر اين هفته که برای اندازه گيری قد و وزن می برمش، احتمالاً دکترش دستور شروع غذای کمکی رو ميده. ديگه نميدونم بايد در اينمورد باهاش چکار کنم. يک مقدار ريفلاکس هم داره يعنی دريچه ی بين مری و معده اش هنوز خوب عمل نمی کنه و مقداری شير بعد از ورود به معده دوباره به مری برمی گرده و باعث ميشه که ترش کنه و کمی از شيری که خورده رو برگردونه. اين رو از سونوگرافی که هفته ی گذشته دکتر ازش انجام داد فهميديم. هر وقت براي قد و وزن ميبرمش و به دکتر از بدغذائيش شکايت می کنم، ميگه چون خوب وزن ميگيره و روی منحنی نرمال رشد پيش ميره معلومه که غذايی که می خوره براش کافيه، ديگه نميدونه که من با چه مکافاتی بهش شير ميدم. دعا ميکنم در مورد غذای کمکی اينطوری نباشه.

امروز 15 مهر ماه، سومين سالگرد ازدواج ما و پنجمين ماهگرد تولد عسل کوچولوست.



خدا رو شاکرم به خاطر تمام نعمت هاي قشنگي که بهمون عطا کرده. خدا رو شاکرم به خاطر زندگي شيرينمون که با ورود عسل شيريني اون برامون صد چندان شده. اصلا شده خود عسل. عسلي شده!
از خدا مي خوام که شهد شيرين اين زندگي رو هيچوقت ازمون نگيره و گذر زمان باعث رنگ باختن روزهاي پر از رنگمون نشه و بتونيم روز به روز قدر همديگه رو اونطور که شايسته است بيشتر و بيشتر بدونيم.



پایان مردادماه و این یعنی پایان مرخصی چهار ماهه! از طرفی دلم برای شرکت و کار و همکاران تنگ شده و از طرفی دلبرکم
هنوز چهار ماهش هم نشده. سه و نیم ماه .......

نهاد ریاست جمهوری و مجلس و ... می گن ما افزایش مرخصی زایمان از چهار ماه به شش ماه را به ادارات و سازمانها ابلاغ کرده ایم، از طرفی سازمان تأمین اجتماعی و نهادهای دیگه میگن هنوز این طرح اجرایی نشده، ضمن اینکه هرکدوم، راجع به تاریخ تصویب و احرای اون یه چیزی می گن، یکیشون میگه شامل افرادی میشه که نی نی شون 6/4/86 و بعد از اون به دنیا اومده، یکی میگه از 21 مرداد، یکی دیگه می گه از اول سال قابل اجراست و خلاصه که آشفته بازاریست در ادارات مختلف سر اجرای این قانون که قبلا اجرا می شده و فقط کافیه الان همه ی محاسبات قدیمشون رو به جای 4 در 6 ضرب کنند! به هرحال فعلا گفتن شاید در هفته ی بعد خبرهای جدیدی بشه. توکل به خدا!
از عسلکم بگم که بعد از کامل شدن سه ماهگیش، کلی کارای جدید یاد گرفته و جاهای جدید رفته!
اول از همه که پنجشنبه جمعه 18 و 19 مرداد جشن حنابندون و عروسی دختر یکی از اقوام بود و این اولین میهمانی بزرگی بود که عسل در اون شرکت می کرد. نمیدونم چرا اون روز از ظهرش عسل بداخلاق شده بود و همش گریه می کرد دیگه داشتم کم کم از رفتن صرف نظر می کردم. ولی باز گفتم شاید اونجا روحیه اش عوض بشه و حوصله اش بیاد سرجا!! که همینطور هم شد! به محض ورود به مجلس، دوباره خوش اخلاق و خنده رو شد و از شنیدن موزیک و رقص و پایکوبی مهمونها لذت برد و همراه رقصنده ها، دست و پا میزد!
تا آخر شب که خواستیم برگردیم دوباره از توی ماشین شروع کرد به گریه و ایندفعه شدیدتر از قبل!!
تا بالاخره خوابید. فرداش که روز عروسی بود هم تقریبا مثل روز گذشته! ولی من از اینکه خانومی و آبروداری کرده بود کلی ذوق کرده بودم و خیالم از بابت این نگرانی که داشتم (در مهمانیهای بزرگ خدای نکرده اذیت نشه و آسیبی نبینه)، راحت شد. شنبه هم که مبعث بود و تعطیل و روز پاتختی عروس خانوم که اونجا هم رفتیم و خوش گذشت. حالا بگذریم از اینکه تو اون سه روز و روزهای قبل از اون من چقدر ناراحت شدم و از بابت هیکل خوش اندامی که پیدا کرده ام و هیچ کدوم از لباسهای قبلیم تنم نمی ره و از ترس اینکه همین فرمی بمونم، حاضر هم نبودم لباس جدید با سایز جدید برای خودم بخرم! تا اینکه بالاخره یادم اومد دو سه دست از لباسهام قبلا برام خیلی بزرگ بود و تونستم از اونها استفاده کنم! نمی دونم پس کی قراره به وزن سابقم برگردم؟! دیگه اعتماد به نفسم رو دارم از دست میدم. اصلا حس خوبی ندارم. سعی می کنم زیاد از جلوی آینه رد نشم تا چشمم به خودم نیفته!
پنجشنبه جمعه و شنبه ی پیش یعنی 25 تا 27 مرداد هم عسل خانوم اولین سفر زندگیش رو تجربه کرد. بالاخره دل رو به دریا زدیم و بردیمش سفر! عزیزانی که اسم شهمیرزاد رو شنیدن می دونن منطقه ای ییلاقی و خوش آب و هوا در دامنه جنوبی البرز در استان سمنان واقع شده که تابستونها با وجود اینکه فقط 24 کیلومتر از شهر کویری و گرم سمنان فاصله داره ولی خیلی هوای مطبوع و خنکی داره. به خاطر همین سرسبزیش بهش لقب "بهشت کویر" رو دادن. رفتیم دیدن مادر بزرگم و دائیم که اونجا زندگی می کنند. عسل هم که هوای خنک رو دوست داره. خیلی اونجا کیف کرد! روزی که رسیدیم تا غروب حسابی شارژ بود و با صداها و خنده های بلند خوشحالیش رو نشون میداد! اونجا هم تا می تونست می خوابید. همچین می خوابید که انگار چند تا قرص خواب خورده! آروم و طولانی. خدا رو شکر اونجا هم خیلی خوش گذشت. فقط از مسیرش می ترسیدم که خدای نکرده گرمازده نشه. آخه تمام مسیر این سفر از حاشیه کویر مرکزی می گذره (جاده ی تهران - مشهد) و عسل هم به گرما خیلی حساسه. موقع رفتن کلی برنامه ریزی کردیم که صبح زود مثلا ساعت 6راه بیفتیم تا هوا خیلی گرم نشده جاده رو پشت سر بذاریم و تا قبل از ساعت 10 صبح به شهمیرزاد برسیم. ولی متاسفانه هم کمی دیر راه افتادیم و هم وسطهای راه از پمپ بنزین گذشتیم و اونو ندیدیم و مجبور شدیم تا پمپ بنزین بعدی که حدود 60 کیلومتر جلوتر بود، کولر ماشین رو خاموش کنیم. وضعیت هم طوری نبود که برگردیم به همون پمپ. عسل کم کم داشت قرمز می شد که به پمپ بنزین رسیدیم و اون مرحله هم به خیر گذشت! حدود 11:30 رسیدیم به مقصد. جای همتون خالی.
عکسهایی از شهمیرزاد (برگرفته از سایت عکسهای شهمیرزاد)
شهری خفته در سایه درختان کهن گردو و باغهای آلو و بادام و سیب و گلابی
نمایی از فلکه اصلی شهر در شب
رودخانه ای که از میان خانه ها و کوچه باغها عبور می کنه:
مرکز تفریحی
بخشی از بافت قدیمی:
شیرقلعه (قلعه ای قدیمی منسوب به حسن صباح بر روی کوه مجاور شهر)

درختان گردو و آلو (گردو و آلو -لواشک، آلوچه و محصولات مرتبط- این شهر از انواع مرغوب در دنیاست)
تو این ماه چهارم عسل یواش یواش حرکت دستهاش داره کاملتر میشه. البته برای گرفتن اشیا دستش رو نشون میره ولی هنوز نمیتونه اشیا رو راحت بگیره. مگر اینکه حلقه یا دسته ی باریکی داشته باشه. موقع شیر خوردن با شیشه هم سعی می کنه اونو بگیره ولی هنوز موفق نشده. برخلاف دو هفته گذشته، الان دیگه می تونه دست چپش رو هم بخوره و دست راستش رو طوری لای موهاش ببره که اونها رو نکشه! خنده هاش کاملا معنی دار و به موقع شده یعنی دیگه مثل ماه های قبل بی هدف و گهگداری لبخند نمیزنه بلکه در پاسخ به صحبتهای ما یا با دیدنمون لبخند میزنه و یا موقع بازی قهقهه میزنه. خیلی شیرینه
........... کلا صداهایی که از ته حلق ادا می شن دوست داره و اصواتش بیشتر حلقی هستند. از یکشنبه 28 مرداد هم که یاد گرفته دائم جیغ میزنه!!! موقع بازی و وقتهایی که سرحاله یا یه چیزی رو میخواد، جییییغ میکشه!!!!
دیگه من و باباش رو از دیگرون تشخیص می ده. بعضی وقتها با دیدن صورتهای نا آشنا لب برمیچینه. اصلا دلم نمی خواد دخترم غریبی کردن رو یاد بگیره هر چند که حرکتی طبیعیه ولی دوست ندارم روش بمونه . اون باید دختری اجتماعی بشه! بچه ها رو هم خیلی دوست داره و رابطه اش با نی نی های دیگه خیلی خوبه و براشون ذوق می کنه!
هنوز هم با شیر خوردنش مشکل داریم. خیلی بد شیر می خوره تقریبا هر وعده شیر خوردش حدود یک تا یک ساعت و نیم طول می کشه. دیگر کمر درد می گیرم تا شیر خوردنش تموم شه. خیلی کم اشتها شده. از 24 ساعت، حدود 11 ساعتِ من مشغول شیر دادن به عسل می گذره. به خاطر همین خیلی کم خوابی دارم. تقریبا 4 یا 5 ساعت در شبانه روز بیشتر نمی تونم بخوابم.