



روزي كه مي خواستم پست قبلي رو بذارم اصلا اميدي نداشتم كه از دوستان قديميمون كسي بازهم بياد و به خونه مون سر بزنه. ولي چقدر شگفت زده و البته شرمنده شدم از اينكه ديدم هنوز هم دوستاي بامعرفتمون ما رو از ياد نبردند و دلسوزانه نگران اوضاع و سلامتيمون هستند. همين امر منو تشويق مي كنه به خاطر همين دلهاي رئوف و مهربون هم كه شده سعي كنم زودتر بيايم و چراغ اين خونه رو روشن كنيم تا با گرمي پذيراي اين مهمونهاي خوش قلب و عزيزمون باشيم. دلم براي همه شون تنگ شده بود. اينو از ته دلم مي گم. براي فرشتههاي كوچولويي كه چقدر لحظه به لحظه منتظر تولدشون بودم، باهاشون متولد شدم، گريه كردم، خنديدم و زندگي كردم! براي دل مهربون مامانهاشون. دوست دارم فرصت اونو پيدا كنم تا به خونة پر مهر همشون سر بزنم و تمام خاطرات قشنگشون رو كلمه به كلمه بخونم و در لحظه هاي زندگيشون بازهم شريك بشم. مثل همون روزها! روزهايي كه فينگيل فندقم تو بطنم زندگي ميكرد و با هم ميومديم و چراغ اين خونه رو روشن ميكرديم و خونه رو آب و جارو ميكرديم و در عين اينكه منتظر قدوم سبز و پربركت مهمونهاي عزيزمون بوديم، به خونهاونها هم سري مي زديم و ديدارها رو تازه ميكرديم. با شاديهاشون شاد ميشديم و از ناراحتيها و نگرانيهاشون غصه ميخورديم. الان ديگه اين فسقليها كلي براي خودشون خانوم و آقايوني شدند كه بيا و ببين! مثل فينگيل خودم!
تقريبا ديگه كمتر كسي اون دخمل آروم و محجوب رو بياد مياره از بس كه ماشالله هزار ماشالله شيطون شده اين ورووجك! از هر فرصتي براي شيطنت و كنجكاوي استفاده ميكنه. همچنان با خوردن غذا مشكل داره. يعني اصلاً شرطي شده كه فقط درصورت وجود يك سرگرمي جديد و واقعاً جذاب دهنش رو براي خوردن غذا باز كنه. آنقدر اون زمان مصرف آنتيبيوتيك، براي غذا خوردن نازشو خريديم و لحظههاي غذا خوردنش رو به شادترين و سرگرم كنندهترين لحظات براش تبديل كرديم كه ديگه شرطي شده! الان به هيچ عنوان حاضر نيست براي خوردن غذا بدون سرگرمي جالب و جديد، دهن محترمش رو باز كنه!! ابدا! گذشته از خوراك، اين فينگيل طلا خواب هم نداره! البته در طول روز..البته غير از مواقعي كه از شدت خستگي ديگه يه گوشهاي خودش رو ميندازه و خوابش مي بره ولي در حد نيم تا يكساعت. آخه از زماني كه بيدار ميشه كه معمولاً ساعت 7 صبحه! تا زماني كه خوابش بگيره فقط و فقط راه ميره و وول ميخوره و از اشياء و تخت و مبل و صندلي و ميز و اوپن آشپزخونه بالا ميره و ميخواد به دورترين نقاطي كه دستش نميرسه دسترسي پيدا كنه! من كه تقريباً مي تونم بگم ديگه تموم زندگيم از سقف آويزونه!! به خاطر همين هم وقتهايي كه خونه هستم بقيه كارهاي روتين خانه و خانه داري تعطيله و فقط بايد چهارچشمي اين ورووجك رو بپام و پابهپاش كه به همه جاي خونه سرك ميكشه همراه بشم تا خداي نكرده كار خطرناكي نكنه. دائم هم دوست داره كه پيشش باشيم و باهاش بازي كنيم. امان از لحظهاي كه بخواهي بري مثلا توي آشپزخانه و بخواهي به يك كاري برسي. يا بايد همش خودش رو از روي ميز جمع كني، يا وسايل و ظروفي رو كه زير پات روي كف آشپزخونه ولو كرده!! يا خداي نكرده محل محبوبش يعني در يخچال رو باز كني.. اونوقته كه بايد به زور از توي يخچال بكشيش بيرون...!! داخل كابينتها و دراورها و روي ميز توالت و ... هم كه اصلا از دستش درامان نيستند و روزي چندين بار بايد پشتسرش راه بيفتم و تمام اشيائي رو كه بيرون ريخته دوباره سرجاش بذارم و دوباره و دوباره...!
راستي شماهايي كه نيني داريد، نميدونيد بستهايي كه مخصوص كشوها و دراورها و درب كابينتها هستند تا بچه نتونه بهراحتي اونها رو باز كنه رو از كجا ميتونم بخرم؟؟ اصلا توي ايران هم از اونها هست؟ توي سايتهاي اروپايي و امريكايي كه فراوونه ولي اينجا به چشمم نخورده.
من هميشه با خودم فكر مي كنم بچههايي مثل خيلي از بچه هاي دوست و فاميل كه آروم يه مدتي مثلاً ده دقيقه يا يكربع و بعضيها هم بيشتر، يه گوشه ميشينند و با يه اسباب بازي با علاقه بازي مي كنند و بعدش هم وقت گرسنگي به راحتي و با اشتها و بدون دردسرغذاشون رو ميخورند و بعد كه سير شدند خوابشون ميگيره و راحت يكي دو ساعت ميخوابند، ماماناشون نسبت به من چقدر وقت اضافهتري دارند براي رسيدگي به امور خانه و كارهاي سرگرم كنندة ديگه!! من كه تا وقتي بيداره كه فقط بايد همراهش باشم. اگه احيانا خداخواست و اين فسقلي از روي خستگي يه چرتي بزنه، تازه وقت رسيدگي به امور خونه ميرسه كه بايد از فرصت استفاده كنم و با دور تند، هم ظرفهايي كه كثيف شده بشورم، هم ناهار درست كنم، هم براي خود فسقلش غذا بذارم و هم.....
خودتون تصور كنيد ديگه خونهمون الان بايد چه شكلي داشته باشه!! خلاصه اين گوشهاي از يك روز زندگي من و طلا بود تا آخر شب معمولا بين 11 تا 12 شب كه بخوابه و من هم خسته و ناتوان ديگه بيهوش ميشم و بخاطر همين هم شوشوي مهربان بيشتر وقتها وعده شيرخوري نيمه شب فينگيل رو بهعهده گرفته چون ديگه من نميتونم بيدار بشم. يعني بيدار مي شم و لي اگه بلند شم و برم براش شير آماده كنم تا ساعتها خوابم نميبره و اين يعني ديگه من در طول 24 ساعت چندان استراحتي ننمودهام تا فردا دوباره روز از نو و روزي ازنو..!!
خب عيبي نداره... هميشه از خدا ميخواهم بچهها سلامت باشند، هر چقدر كه مي خواهند بچهگي و شيطوني كنند...
فعلا ديگه سرتون رو درد نميارم كه هرچي مي نويسم از كارهاي عسل طلا، تمومي نداره. حالا شما تمام شرايط بالا رو در نظر داشته باشيد و اين رو هم در نظر بگيريد زماني رو كه فاميل ميگن عسل بچهي آروميه!!
البته مطمئنا اين رو تا زماني قبول دارند كه يك نيمه روز رو باهاش بگذرونند! اصلا اين فندق مامان از اولش هم همينطور بود، در ظاهر شايد آروم به نظر برسه ولي از همون روزهاي اول هم انرژي فوقالعادهاي رو از ما ميگرفت كه كسي باور نمي كرد!!
راستي كسي ميدونه چطور مي تونم به ميتي و ماهيش سر بزنم؟ بلاگش فعلا ممنوعهاست!! براي مامان آرتا هم نتونستم پيام تشكر بذارم. از همينجا به همه دوستهاي خوبمون ميگم كه دوستتون داريم و اين مهربونيهاتون رو ارج مي گذاريم.![]()
خدا رو شاكرم به خاطر لطف و عنايت بي شائبهاي كه نسبت به ما داره.
خدا رو شاكرم به خاطر وجود فرشته نازنيني در زندگيمون كه از گرماي وجودش، روز به روز خونمون رو فروزانتر ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر آفريدن انسانهاي معصوم و بزرگي كه در زمان نا اميدي چنگ زدن به دامان اونها، نور اميد رو توي دلهامون روشن ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر آشنا كردنمون با بندههاي خوبش، كه صداشون رو ميشنوه و دعاشون رو اجابت ميكنه.
خدا رو شاكرم به خاطر معرفي اتفاقي پزشكي كه متوجه ناراحتي عسلكمون شد.
خدا رو شاكرم به خاطر سلامتي باز يافته دخترم...... خدايا نميدونم چطور ازت تشكر كنم....... اگه پارسال بطور اتفاقي عسلم رو نميبردم پيش دكتري كه دوستم معرفي كرده بود؟؟..... اگه متوجه بيماريش در اون زمان مناسب نميشديم؟؟..... اگه دير متوجه ميشديم و كليههاي ظريف و لطيف دختركم در معرض خطر عفونت و سنگ و ... قرار ميگرفت؟؟...... اگه تحت نظر پزشك حاذقي قرار نميگرفت؟؟....... اگه به ما صبر و طاقت گذراندن مشكلات دورة درمانش رو نمي دادي؟؟............ اگه ... اگه ... اگه ....
جواب همة اين اگه ها فقط يك عبارته: «لطف خداي مهربون»
امروز وقتي به يكسال و چندماه گذشته نگاه ميكنم-كه گويي سالها بر ما گذشت-، يعني از روزي كه متوجه بيماري دختر دلبندم شديم، ميبينم كه جز سايه لطف و رحمت خداوند در اين مسير چيزي بر سر ما نبوده. و آرامشي كه در طول اين دوران بر دل ما حاكم كرد، باعث شد كه بيش از اونكه غصهخور ناراحتي جسمي دختركم باشيم، از لطافت روح و بازيگوشي و رشد حيرت آور اين انسان كوچك در زندگيمون لذت ببريم...
از اول آبان سال گذشته زماني كه پزشك معالجش گفت "بهتره عملش نكنيم و صبر كنيم تا يكسال آنتيبيوتيك بخوره، اگر بعد از يكسال خوب نشد، بعد روي عمل كردن تصميم ميگيريم" تا زماني كه بعد از خوردن هر شبه و 14 ماه مداوم آنتي بيوتيك (كه خودش اثرات نامطلوبي روي معده و اشتهاي اين طفل معصوم گذاشت)، روزي كه بايد براي گرفتن نتيجة اين مراقبت يكساله براي انجام اسكن هستهاي ميبرديمش چه حالي داشتم؟!!!... فقط منتظر بودم تا پزشك جواب سلامتيش رو بهم بده. انگار كاملا مطمئن بودم كه خوب شده. حدود دو ماه قبلش، درست در شب احياي ماه رمضون، خداوند از طريق يكي از بندگان خوبش پيغام سلامتي فرزندم رو بهم رسونده بود و از همون روز آرامش و اطمينان خاطر عجيبي از بابت سلامتي دخترم گرفته بودم. روز انجام اسكن فقط منتظر جواب علمي اون بودم. كه خدا رو شكر گرفتم.....
خداوندا.... شايد اصلا بهقول دكترها كه ميگن اين ناراحتي در اكثر دختربچههاي تازه متولد شده ديده ميشه و بعد از گذشت مدتي، با رشد بچه خوب و برطرف ميشه، ما هم مثل خيلي از مامان باباهاي ديگه متوجه نميشديم و بدون داشتن علائمي خودبهخود خوب ميشد. شايد هم بعد از گذشت يكي دو ماه از تاريخي كه ما متوجه شديم، عسلم خوب شده بوده باشه، و اين همه مدت آنتيبيوتيك رو فقط جهت اطمينان خورده باشه....فقط خودت ميدوني. اسكنش هم كه نميشد زودتر از تاريخ مقرر انجام داد........ ولي من هميشه تو رو شكر ميكنم كه اين مرحله از زندگي رو براي من آزموني قرار دادي و شايد تمريني براي داشتن صبر در برابر مشكلات، و از اين طريق به ما نشون دادي كه چقدر دلسوز و دوستدار بندههات هستي و مخصوصا نينيهاي كوچولو كه ملائكي رو جهت مراقبتشون فرستادي و همه والدين ميتونن در لحظههايي از زندگي حضور اونها رو حس كنند.
اي خداي مهربون! هرگز ما رو در اين دنيا به حال خودمون وا مگذار. هميشه همينطوري هواي ما رو داشته باش. ميدونم كه تو هيچوقت بندههات رو فراموش نميكني، اين ما بندههاي حقير و قدرنشناس هستيم كه بعضي مواقع خالقمون رو فراموش ميكنيم. خودت يادمون بده كه در مواقع سختي فقط و فقط خودت هستي كه مشكلات رو ميتوني از سر راه بندههاي ناتوانت برداري. پس چرا ما خيلي مواقع اين رو از ياد ميبريم و دست نياز به سوي همين بندههاي ناتوان دراز ميكنيم؟؟! بندههاي خوبت فقط وسيلههايي هستند كه حكمت لايزال تو رو تقدير ميكنند و قدرت مطلق فقط تو هستي.
الله اكبر خيلي دوستت دارم
خدايا يادم بده يادم باشه يادت باشم هميشه
ما اومديم
با يه خبر خيلي خيلي خيلي خوب!!![]()
زود ميام مينويسم چي شده!!
فعلاً![]()
1- گوشي تلفن رو برميداري ولي معمولاً برعكس، يعني قسمت دهني گوشي رو روي گوشت ميذاري ولي قسمت گوشي رو بجاي جلوي دهان، پشت سرت مي گيري، بعد شروع مي كني تند و تند و با قيافه جدي شمارهها رو فشار ميدي و جالب اينه كه دگمه بلندگو رو هم به واسطه داشتن چراغ قرمز رنگش خيلي دوست داري و اونهم زودي فشار مي دي تا چراغش روشن بشه و صدا پخش بشه. وقتی هم کسی باهات تلفنی حرف میزنه ساکت میشی وبا دقت به حرفها گوش میدی و گاهی لبخندکی میزنی.
2- كنترل تلويزيون و ما*هواره و دي وي دي و ... هم كه از دستت در امان نيستند خيلي علاقه داري كه دگمه هاي نرم شماره ها رو به دندون بگيري ( بخاطرهمين يك كنترل نو شبيه كنترل تلويزيون مخصوص خودت خريدم و ضدعفوني كردم برات كه وقتي حواست نيست اونو با اصلي برات عوض مي كنم) و اگه وسطهاي ضيافتت فرصت كردي اون رو به سمت تلويزيون ميگيري و مثلا ً به خيال خودت كانال رو عوض ميكني! ناگفته نماند كه بعضي وقتها موفق هم ميشي. دگمه خاموش روشن كردن تلويزيون هم كه روي خود دستگاهه، خوراكته براي بازي كردن و خاموش و روشن كردن!!
3- موبايل رو هم كه مي بيني قبل از اينكه يادت بيفته براي صحبت كردنه، شروع مي كني توسط زبانت كه به سق دهانت مي زني و صدايي شبيه بشكن زدن در مياري و خودت رو به اينور و اونور تكون مي دي يعني برام آهنگ بزارين!! نه اينكه هميشه موقع غذا خوردن با آهنگهاي مخصوص خودت مثل "مدرسه موشها و 666 و ... " سرت رو گرم مي كنيم، همونه!
4- با اينكه بزرگ شدي ديگه! ولي همچنان مثل 7 ماهگيت، عين جارو برقي روي زمين ميخزي و هر چه ذرات ريز و درشته از روي زمين به عشق اينكه اونها رو در دهانت بذاري، جمع ميكني و اونموقع است كه دنبال مامان مي گردي ببيني عكسالعملش چيه و برات متأسفم كه ميبيني مامان سريع جلو روت ايستاده و ميگه " تِخ رو بده به مامان" ! و اونوقته كه دو عكسالعمل داري: يا دستت كه تِخ توشه به طرف من دراز ميكني (هر چند خيلي وقتها اين كارِت، به معني اين نيست كه چيزي كه تو دستته بهمون بدي و تا ميائيم ازت بگيرم دستت رو پس ميكشي!) و يا اينكه با شيطنت و سرعت، در حاليكه داري در جهت مخالف، فرار ميكني، اونو به سمت دهانت ميبري كه با يك حركت سريع، مانع اين كارت ميشم! فكر كردي كه چي!!؟؟ به خاطر همين بايد هر روز همه جاي خونه رو با جاروبرقي تميز كنم و طي بكشم و با بخار بشورم تا آسيبي از اين جهت نبيني.
خيلي وقتها هم حالا كه نقطه ضعفمون رو پيدا كردي مياي روبرومون ميشيني، تو چشمامون زل ميزني و الكي و سريع دستت رو به دهانت ميذاري و وانمود ميكني كه داري تِخ مي خوري!!! آخ كه چه ناقلايي تو دخمل! يك كار ديگه كه از نقطه ضعفمون سوء استفاده ميكني اينه كه فهميدي (گلاب به روتون) به بالا آوردنت حساسيم، و اگه غذا اذيتت كنه و يا كامل ميكس نشده باشه، حالت رو به هم ميزنه، اگه نخواهي به خوردن ادامه بدي، بعد از خوردن دو-سه قاشق شير يا سرلاك، باز هم توي چشمامون زل ميزني و روي پنجه پاهات وايميستي كه خودت رو بيشتر به چشممون بياري! و دهانت رو تا جايي كه ميتوني باز ميكني و شكمت رو منقبض ميكني!! يعني اينكه دارم بالا ميارمها! ما كه ميدونيم اين كارِت تظاهره! بس كه تابلوست!
خلاصه كه خيلي كارهاي با مزه و ناقلائي ميكني كه دلم ميخواد همه شون رو بنويسم ولي خيلي زيادن و از حوصله نوشتن، و خواندن اغيار خارج!
كلاً هر چه وسايل تمدنه بايد از دستت به دور بمونه، مثلاً عاشق دمپايي رو فرشيهاي مامان و بابايي و تا غافل ميشيم خودت رو رسوندي به اونها و چه لذتي هم ميبري از خوردنشون!! خلاصه كه هميشه اين دمپاييها بجاي اينكه روي زمين باشند، دارند از بالاي كمدها و اوپن آشپزخانه و هر جايي كه دست تو بهشون نميرسه، سير ميكنند! استفاده از هر نوع وسيله ديگه مثل عينك (چه آفتابي و چه طبي)، گل سر، تل مو، گوشواره، ساعت و ... هم كه در حضور تو امكانپذير نميباشد!! كلاً بايد شبيه عصر حجريها جلوت ظاهر شد!!
پ.ن.۱: مي دونيد چرا اينقدر دير به دير آپ ميشيم؟؟!!
چون اگر سركار رفته باشي كه هيچ! ولي اگر خونه مونده باشي، در حضور عسل طلا كه امكان نداره بتوني پاي كامپيوتر بشيني. بعد از اينكه كلي تايپ ميكني يهو ميبيني كه كامپيوتر خاموش شد!! بعدكوچولويي رو ميبيني كه پاي صندلي نشسته و مغرور از فتوحاتي كه انجام داده داره با زيركي و خنده معني داري نگاهت ميكنه!! حالا چطوري و كِي و از كجا اومده و دسترسي به دكمههاي كيس پيدا كرده ، اللهُ اعلم!! پس بايد صبر كني تا شايد خوابش بگيره. وقتي هم كه گوش شيطون كر خوابش برد، يادت ميفته كه از صبح كه بيدار شده تا حالا اصلاً نذاشته به هيچ كار ديگهاي برسي، آخه اصلا اصلا دوست نداره كه تنها بمونه تو سالن و مامان بره آشپزخونه يا كارهاي ديگه كنه!! پس بايد فرصت رو غنيمت بشماري و بلند شي به كارهاي عقب افتاده برسي. خب، مي مونه آخر شب كه ديگه ميخوابه. اونوقتهم از اينهمه ورجه وورجه كردنها و تقلا كردنهاي روزانه ديگي نايي نمونه كه آدم بشينه پاي كامپيوتر!! همين ميشه كه همش ميگم امشب مي نويسم، فردا آپ مي كنم، و ... كلي شرمندگي و كلي مطالب نوشتني و كلي عكس جديد كه هيچ وقت فرصت نشده تو وبلاگ اضافه كني....
دختركم، فينگيل فندق مامان!
خدا رو شکر که آبله مرغونت کاملاْ خوب شده و واکسن یکسالگی اذیتت نکرد و عوارضی برات نداشت.
روز به روز داري كارهاي جديد ياد ميگيري و با دنياي پيرامونت بيشتر آشنا ميشي و سعي ميكني خودت رو وفق بدي و از موانعي كه سر راهت هستند، عبور كني. ولي خب توانت هنوز خيلي كمه. هنوز راه درازي پيش رو داري تا كاملاًبتوني به تنهايي از عهدة مشكلاتت بر بياي. هرچند كه ما بزرگترها هم در روبرويي با خيلي از مشكلات نميتونيم بهتنهاي اقدام كنيم!
حالا كه بعد از گذشت حدوداً 5/2 ماه كه از ايستادنت ميگذره، هنوز براي رها كردن تكيهگاهي كه براي ايستادن به آن احتياج داري، احساس ترس ميكني و هنوز شجاعت اين رو پيدا نكردي كه به زانوانت اعتماد كني و بداني كه ميتواني استوار بر پاهايت بايستي و گام برداري.
دلبركم، با اينكه 13 ماهگيت رو پشت سر گذاشتي و معمولاً بچهها در اين سن ديگه دويدن رو ياد ميگيرند، همچنان علاقمندي كه با گرفتن دست به اشياء، تا جائيكه نزديك به هم چيده شدهاند تند و تند پيش بري و بعدش تالاپي خودت رو مياندازي زمين و شروع ميكني به چهاردستوپا دويدن، وقتي هم كه دستت رو ميگيرم تا تاتيتاتي كنان راه بريم، بعد از 15-20 قدم، انگار كه حوصلهات سر ميره از اين كندي حركت!، سريع روي زمين ميشيني و بقيه راه رو با سرعت به همان روش خودت جست ميزني و مثل اينكه مي خواهي از دستم فرار كني، ولي وقتي در نزديكي خودم ايستاده نگهت ميدارم و يواشكي دستم رو ول ميكنم كه خودت بايستي، چند ثانيهاي كه حواست نيست ميايستي و بعد با هيجان و شيطنتي آميخته با اندكي هراس، ميخندي و خودت رو به آغوشم پرتاب ميكني!!
با اين وجود من نگران نيستم. چون ميدونم كه كودكان قابليتهاي شخصي خودشون رو دارند و هر كدوم با چند ماه زودتر يا ديرتر بالاخره به توانائيهاي مربوط به سنشون مسلط ميشند. همونطور كه تو هم خيلي از كارهاي ديگه رو 3-2 ماه زودتر از وقت نرمالش ياد گرفته بودي. در عوض، از اينكه كوچولوي خونه ما اينقدر شيرين جست و خيز ميكنه و از هر وسيلهاي كه بتونه چهاردستوپا عبور ميكنه و يا با شيطنت ازشون بالا ميره، فرصت بيشتري براي لذت بردن از اين دورة زندگيش در اختيار دارم!! دوران كودكي خيلي زود ميگذره، مخصوصاً رشد شما بچهها در سال اول زندگيتون فوقالعاده سريعه و آدم تا مياد با وضعيت جديدتون خو بگيره اون مرحله رو هم پشت سر گذاشتيد و چقدر خوبه كه ما باباها و مامانا بتونيم به دور از دغدغههاي خوردن و نخوردن، ريختن و پاشيدن، افتادن و برخاستن و خيلي از مسائل ديگهاي كه ممكنه در روز هزاران بار تنمون رو بلرزونه! از اين لحظات شيرين كودكمون لذت ببريم! مثلاً فؤاد نوة عمو كه درست هم سن توست، در شش ماهگي ياد گرفت كه چطور چهار دست و پا بره و 5/6 ماهگي كاملاً ميايستاد و حالا ... ! راستش چند روز پيش مامانش ميگفت "من اصلاً نفهميدم فؤاد كِي و چطور بزرگ شد!"
ولي عزيزكم دوست دارم در مورد خوردن، كمي عجله به خرج بدي! نگرانم براي سلامتيت و نقش تغذيهاي اين دوران كه در آينده مخصوصاً در سن بلوغ خودش رو نشون ميده. با وجود اينكه دكتر ميگه بذار هر چي دوست داره بخوره و وقتي من ميگم جز شيرخشك و سرلاك كه تقريباً اونهم به اجبار ميخوره، به غذاي ديگهاي علاقه نشون نميده و دكتر ميگه همون هم براش كامله، ولي باز هم نگرانم. آخه يك وعده بمقدار كم سوپ + بقيه وعدهها شير و سرلاك تمام نيازهاي بدن نازنينت رو برآورده ميكنه؟ كاش زودتر ياد بگيري خوراكيهاي سفتتر رو هم بجوي و قورت بدي. حتي مجبورم سوپت رو هم كاملاً ميكس شده و رقيق بهت بدم كه اگر ذره كوچكي از مواد غذايي وارد دهانت بشه، هر چي هم كه قبلش خوردي، گلاب به روي همه....! جديداً از شير پاستوريزه خنك خوشت اومده. ولي اون رو هم مثل شير خشكت كه با قاشق ميخوري، اصلاً حاضر نيستي با سر شيشه بخوري. فقط بعضي مواقع كه در خواب ناز هستي شيرخشك رو با شيشه ميخوري!
كارهاي مورد علاقهات:
- آب تني و حمام كردن
- بازي
- گردش
- موزيك و رقص (مخصوصاً آهنگ بندري!!)
- برنامههاي كودكي كه بچهها خودشون توي برنامه حضور دارند و شعر و موسيقي رو با دست و هورا همراهي ميكنن. تو هم پابهپاي اونها دستدست و ناناي ميكني.
- حيواناتي كه تا حالا از نزديك ديدي مثل پيشو، هاپو، جوجو و ...
- صداي اذان و نگاه كردن به نماز خواندن افراد (مهر و تسبيح و جانماز هم كه از دستت در امان نيستند)
- خواب شبانه
- نخ، طناب، سيم، سانتيمتر و اشياء مشابه
- تماشاي بازي بچههاي بزرگتر مخصوصاً وقتي به محل بازي كودكان در پاركها ميريم.
چند روز پيش دراز كشيده بودم و براي استراحت چشمهام رو رويهم گذاشته بودم كه ديدم اومدي روي سينهام و نيم خيز شدي و كمي صدات رو نازك كردي و با صداي يكنواختي به زبون خودت چيزي ميخوني. اول فكر كردم داري آواز ميخوني ولي بعد كه چشمهام رو باز كردم و به حركاتت توجه كردم ديدم زل زدي به صورتم و با لبخند شيريني، بدنت رو آروم آروم به اينطرف و اونطرف تكون ميدي و فهميدم كه داري برام لالايي ميخوني!!! چه لحظه شيريني بود برام. الهي قربون احساسات سرشارت بشم.
پي نوشت:
همونطور كه از تاريخ ارسال اين پست معلومه، اين متن خيلي وقت پيش نگارش شده بود كه به علت برخي مسائل و نهايي نشدن ويرايش آن و همچنين قرار نگرفتن عكسها در آن، خيلي دير توي وبلاگ نمايش داده شده و به همين علت بعضي مطالبش تاريخ گذشته است! ولي عسلي همچنان مي ترسه كه براي راه رفتن به زانوانش اعتماد كنه!