




این هم فینگیل فندوق مامان




وزن: ۶.۷۵۰ گرم
قد: ۶۵ سانتیمتر
دور سر: ۵/۴۲ سانتیمتر
خوب به سلامتی و میمنت فندوق من هم با مشخصات حجمی ذکر شده در بالا! در تاریخ ۲۰ مهر ماه به جمع غذا خورهای روزگار پیوست!!
بله !!! شروع غذای کمکی در ابتدای شش ماهگی و داستانهای جدید و مکافات با نخوردنها و فوت کردنهای انواع و اقسام فرنی و حریره و آب میوه و قطره های خوراکی!!! تازه به بادام هم حساسیت نشون داد و زیر گلو و بخشی از روی سینه اش کهیر ریخت بیرون !![]()
راستش روزی که برای بار اول می خواست غذا بخوره (اولین غذاش طبق دستور پزشک، حریره بادام بود) حس عجیبی داشتم. انگار خودم هستم که می خوام برای اولین بار با انواع خوراکی های این دنیای پر برکت آشنا بشم. حسی سرشار از شادی، نگرانی، اضطراب و ... نمیدونم حس عجیبی بود....
بیشتر نگرانیم هم از این که اگه غذا ها رو هم مثل شیر دوست نداشته باشه بخوره دیگه باید چه کنم؟؟ تو این چند روز زیاد خوب و با اشتها غذا نخورده به جز یک بار که فرنی رو با علاقه می خورد. هنوز درست نمی دونم چه ساعتهایی برای خوردنش بهتره؟؟ با دکترش که تماس گرفتم و درباره حساسیتش به بادام بهش اطلاع دادم، گفت فقط بهش فرنی بده. ولی من دوست دارم یه ماده غذایی دیگه که ارزش غذایی مشابه داشته باشه جایگزین بادام بشه. دیروز دوباره براش حریره بادام درست کردم منتها ایندفعه عصاره بادام را کمتر و رقیقتر به غذاش اضافه کردم که خدارو شکر اذیتش نکرد. طبق دستور دکترش، هفته اول و دوم شروع غذای کمکی فقط باید یک وعده در روز غذا بخوره و در ماه اول اصلا سوپ نداره، ولی طبق دستور پروفسور سلطانزاده از روز دوم وعده های غذایی بیشتر می شه و از هفته دوم، سوپ هم شروع میشه. نمیدونم طبق کدوم عمل کنم. هزار تا سوال دیگه هم تو این زمینه ها دارم. مثلا این که آیا یک وعده غذای کمکی می تونه جایگزین یک وعده اصلی شیر بشه؟ آیا میشه از قبل بادام را پوست گرفت و آسیاب کرد و در یخچال نگهداری کرد یا باید حتما موقع درست کردن حریره اون رو آماده کرد؟ اصلا بهتره بادام بعد از پوست گرفتن خشک بشه بعد آسیاب بشه یا باید همونطور خیس خیس آسیابش کرد؟ دادن قطره آهن و مولتی ویتامین بطور همزمان اشکالی نداره یا بهتره در وعده های جداگانه به بچه داده بشه؟ و از این قسم سوالها.... خیلی دارم ناشی بازی در میارم نه؟؟؟!!!!
خوب آخه آدم همش نگران نی نیشه و دوست داره از بهترین روشها برای تغذیه اش استفاده کنه دیگه!
طبق معمول از همه ی مامان های با تجربه و مهربون که تو این شرایط نظرات ارزنده و دلسوزانه ای می دهند، تقاضا دارم منو راهنمایی کنند.


ماه رمضون امسال برام يه جور ديگه شروع شد و داره کمي متفاوت از سالهاي گذشته ميگذره. شايد اينکه ميگن بهشت زير پاي مادران است رو کمي دارم حس مي کنم. نميدونم اين تعريف از خوده يا نه. ولي واقعا حس عجيبي که خداوند امسال بهم داده خيلي زيباست. راستش من هر سال از نزديک شدن به شبهاي احيا کمي واهمه دارم، که نکنه بياد و بگذره و من دست خالي بمونم. پارسال هم که با وجود ويار وحشتناکي که داشتم آخر ماه مبارک احساس مي کردم دستم خالي خالي مونده. نه روزه اي نه مراسمي نه .... با اين وجود بعضي سالها احيا گرفتن خيلي بهم مي چسبيد. مي گن اگه آدم بعد از مراسم احساس سبکي بکنه معنيش اينه که خداوند صداش رو شنيده و دعاش رو مستجاب کرده و گناهانش رو بخشيده. امسال نميدونم چطوري بود با اينکه تقريبا هميشه دچار کم خوابي هستم و خسته، ولي اون شبهاي عزيز رو به راحتي تونستم بيدار بمونم و تقريبا تمام مراسمش رو به راحتي به جا بيارم. روزه ها رو هم که هيچ سالي به راحتي امسال نبودم. انگار خدا خودش که بنده اش رو به اين مهموني دعوت کرده، توانش رو هم بصورت مضاعف بهم داده. خدايا ازت متشکرم.
عبادتهای همه ی بنده هات رو ازشون قبول کن.
تمام لحظه هاي شب هاي قدر به ياد همه ي ملتمسين دعا بودم. اگه قابل باشم و خدا قبول کنه براي همه ي دوستها و آشناها و اقوام، کساني که اينجا تو ايرانند و يا همه ي کساني که فرسنگها از وطن دور و در يه گوشه دنيا دارن روزگار مي گذرونن دعا کردم. دوستهاي گلي هم که توي اين دنياي مجازي پيدا کردم، به اسم جلو نظرم ميومدن. آخه اونها رو نديدم و با چهره هاشون آشنا نيستم ولي آدم هر ذهنيتي که نسبت به هر کس داشته باشه، تصويري خيالي از اون شخص تو ذهن خودش مي سازه. اميدوارم که همه ي آرزومندان هر جاي اين کره خاکي که هستند به خواسته هاي دلشون برسند که تو خودت خوب ميدوني هر کدوم از بنده هات توي دلشون چي مي گذره و چه خواسته اي دارند حتي اگه هيچوقت اون رو به زبون نيارند. خداوندا به من هم کمک کن بتونم در پيشگاه کبريائيت آبرومند باشم و از خودت کمک مي خوام که ياريم کني حالا که خودم داراي ضعفها و نواقص فراواني در بندگيت هستم ولي بتونم فضايل اخلاقي و انساني رو به دخترم بياموزم تا بنده اي باشه شايسته و دستگير مردم. هم براي دنيا تلاش کنه و هم توشه اي پربار براي آخرت داشته باشه.
خداوندا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشي و ما رستگار
از کارهاي جديد عسلکمون بگم: تمرکز روي گرفتن اشيا و مهارتِ دادنِ اشيا از يک دست به دست ديگه. به راحتی پستونکش رو در مياره و بعد از بازی با اون، دوباره به دهانش می گذاره. بالاخره چند بار هم موفق شده شصت پاهاش رو توي دهانش ببره! وقتی سر جاش به بازی با پاهاش مشغول ميشه آنقدر اونها رو بالا مياره و با شتاب به زمين ميکوبه که يواش يواش مثل عقربه های ساعت دور خودش می چرخه. اينکار رو دوست داره. بعضی وقتها هم دوست داره به يکطرف بغلته و صورتش رو محکم به بالشش بچسبونه و بعد خوابش ببره. بعضي از مامانها شاکيند که آب دهان ني ني شون ميره و دائم بايستي براش پيش بند ببندند تا لباسهاشون خيس نشه. عسل تا حالا آب دهانش نرفته و نميره اگه خودش بذاره!!! يه دو ماهي هست که کار بدي که ياد گرفته اينه که خودش دائم لباش رو جمع مي کنه و آب دهانش رو با کمي فشار و حبابهاي فراوان ميريزه بيرون!!! خيلي هم به اين شيرينکاريش علاقه منده که با وجود گذشت اينهمه وقت، همچنان با پشتکار فراوان و با شدت بيشتري اين کار ناقشنگش! رو ادامه مي ده. جديداً هم ياد گرفته صداهاي نابهنجاري در حين انجام اينکار توليد کنه که اگه يک غريبه اي اون اطراف باشه کلي آبرو ريزي ميشه!!!بعضي وقتها متعجب مي مونم که يه دهان فسقلي مگه چقدر مي تونه بزاق داشته باشه!!!؟؟؟ چند روزه مي بينم با پستونک طوري رفتار مي کنه که انگار دل پري ازش داره. همچين با عصبانيت چشمهاشو تنگ مي کنه و با صدايي از روي خشونت و حرص اونو گاز مي گيره و بعد با فشار از بين لثه هاش خارج مي کنه که کم مونده از شکل اورتودنسي بودن به حالت تخت در بياد!!! ديروز با دقت بيشتري به لثه اش نگاه مي کردم که ديدم بععععله. کار خود دندونهاي موموشي کوچولوئيه که دارن از زير لثه خودنمايي مي کنن.
البته فکر کنم هنوز خيلي زمان مي خواد تا خودشون رو به بيرون از لثه برسونند ولي از زير لثه ظريف و لطيف جيگرکم کاملا ميشه دندونه هاي روي اونها رو هم شمرد.بايد دیگه دندونی بدم دستش تا دق دلش رو سر اون خالی کنه! الهي مامان قربونت بشه که داري اينقدر تند تند بزرگ مي شي و به جمع غذاخورهاي زمونه مي پيوندي.
برنامه های مخصوص کودکان رو خيلی با علاقه و توجه نگاه ميکنه. صدای بچه ها رو ميشناسه. اصلاً از دو ماهگی به بعد به بچه ها علاقه خاصی نشون ميده و سعی می کنه يه طوری باهاشون ارتباط برقرار کنه!! دو روزپيش که تلوزيون داشت مسابقه فوتبال بين تيمهای پرسپوليس و ذوب آهن رو نشون ميداد باور نميکردم اينقدر به اين بازی علاقه داشته باشه!!! همچين به تلوزيون زل زده بود و حرکات بازيکن ها رو دنبال ميکرد که گفتم احتمالاً اگه زبون داشت بعد از بازی اونو برامون تفسير می کرد!!! موهاش هم ديگه خيلي بلند شده و داره روي چشماي نازش رو مي گيره ولي اصلا دلم نمياد اونها رو کوتاه کنم. اينطوري هميشه منو ياد لحظه ي شيرين اولين ديدارمون ميندازه.
ولی همچنان بدغذاست و بدتر هم شده. فقط توی خواب شير ميخورد که حالا با ورود شير به دهانش معمولاً بيدار ميشه و ديگه نميحوره. اين روزهای اخير برای شير دادن بهش، بعد از شيشه و قاشق، به سرنگ متوسل شدم. ديگه ياد گرفته شير را از توی قاشق هم فوت ميکنه و نمی خوره ولی هنوز در مورد سرنگ نميتونه اينکار رو انجام بده. آخر اين هفته که برای اندازه گيری قد و وزن می برمش، احتمالاً دکترش دستور شروع غذای کمکی رو ميده. ديگه نميدونم بايد در اينمورد باهاش چکار کنم. يک مقدار ريفلاکس هم داره يعنی دريچه ی بين مری و معده اش هنوز خوب عمل نمی کنه و مقداری شير بعد از ورود به معده دوباره به مری برمی گرده و باعث ميشه که ترش کنه و کمی از شيری که خورده رو برگردونه. اين رو از سونوگرافی که هفته ی گذشته دکتر ازش انجام داد فهميديم. هر وقت براي قد و وزن ميبرمش و به دکتر از بدغذائيش شکايت می کنم، ميگه چون خوب وزن ميگيره و روی منحنی نرمال رشد پيش ميره معلومه که غذايی که می خوره براش کافيه، ديگه نميدونه که من با چه مکافاتی بهش شير ميدم. دعا ميکنم در مورد غذای کمکی اينطوری نباشه.

امروز 15 مهر ماه، سومين سالگرد ازدواج ما و پنجمين ماهگرد تولد عسل کوچولوست.



خدا رو شاکرم به خاطر تمام نعمت هاي قشنگي که بهمون عطا کرده. خدا رو شاکرم به خاطر زندگي شيرينمون که با ورود عسل شيريني اون برامون صد چندان شده. اصلا شده خود عسل. عسلي شده!
از خدا مي خوام که شهد شيرين اين زندگي رو هيچوقت ازمون نگيره و گذر زمان باعث رنگ باختن روزهاي پر از رنگمون نشه و بتونيم روز به روز قدر همديگه رو اونطور که شايسته است بيشتر و بيشتر بدونيم.


