تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker Myspace CodesGlitter Graphics پاپیونْ صورتی
پایان 4 ماه مرخصی

پایان مردادماه و این یعنی پایان مرخصی چهار ماهه! از طرفی دلم برای شرکت و کار و همکاران تنگ شده و از طرفی دلبرکم  هنوز چهار ماهش هم نشده. سه و نیم ماه .......

 

نهاد ریاست جمهوری و مجلس و ... می گن ما افزایش مرخصی زایمان از چهار ماه به شش ماه را به ادارات و سازمانها ابلاغ کرده ایم، از طرفی سازمان تأمین اجتماعی و نهادهای دیگه میگن هنوز این طرح اجرایی نشده، ضمن اینکه هرکدوم، راجع به تاریخ تصویب و احرای اون یه چیزی می گن، یکیشون میگه شامل افرادی میشه که نی نی شون 6/4/86 و بعد از اون به دنیا اومده، یکی میگه از 21 مرداد، یکی دیگه می گه از اول سال قابل اجراست و خلاصه که آشفته بازاریست در ادارات مختلف سر اجرای این قانون که قبلا اجرا می شده و فقط کافیه الان همه ی محاسبات قدیمشون رو به جای 4 در 6 ضرب کنند! به هرحال فعلا گفتن شاید در هفته ی بعد خبرهای جدیدی بشه. توکل به خدا!

از عسلکم بگم که بعد از کامل شدن سه ماهگیش، کلی کارای جدید یاد گرفته و جاهای جدید رفته! اول از همه که پنجشنبه جمعه 18 و 19 مرداد جشن حنابندون و عروسی دختر یکی از اقوام بود و این اولین میهمانی بزرگی بود که عسل در اون شرکت می کرد. نمیدونم چرا اون روز از ظهرش عسل بداخلاق شده بود و همش گریه می کرد دیگه داشتم کم کم از رفتن صرف نظر می کردم. ولی باز گفتم شاید اونجا روحیه اش عوض بشه و حوصله اش بیاد سرجا!!  که همینطور هم شد! به محض ورود به مجلس، دوباره خوش اخلاق و خنده رو شد و از شنیدن موزیک و رقص و پایکوبی مهمونها لذت برد و همراه رقصنده ها، دست و پا میزد!  تا آخر شب که خواستیم برگردیم دوباره از توی ماشین شروع کرد به گریه و ایندفعه شدیدتر از قبل!! تا بالاخره خوابید.  فرداش که روز عروسی بود هم تقریبا مثل روز گذشته!  ولی من از اینکه خانومی و آبروداری کرده بود کلی ذوق کرده بودم و خیالم از بابت این نگرانی که داشتم (در مهمانیهای بزرگ خدای نکرده اذیت نشه و آسیبی نبینه)، راحت شد. شنبه هم که مبعث بود و تعطیل و روز پاتختی عروس خانوم که اونجا هم رفتیم و خوش گذشت. حالا بگذریم از اینکه تو اون سه روز و روزهای قبل از اون من چقدر ناراحت شدم و از بابت هیکل خوش اندامی که پیدا کرده ام و هیچ کدوم از لباسهای قبلیم تنم نمی ره و از ترس اینکه همین فرمی بمونم، حاضر هم نبودم لباس جدید با سایز جدید برای خودم بخرم!  تا اینکه بالاخره یادم اومد دو سه دست از لباسهام قبلا برام خیلی بزرگ بود و تونستم از اونها استفاده کنم! نمی دونم پس کی قراره به وزن سابقم برگردم؟! دیگه اعتماد به نفسم رو دارم از دست میدم. اصلا حس خوبی ندارم. سعی می کنم زیاد از جلوی آینه رد نشم تا چشمم به خودم نیفته!

پنجشنبه جمعه و شنبه ی پیش یعنی 25 تا 27 مرداد هم عسل خانوم اولین سفر زندگیش رو تجربه کرد. بالاخره دل رو به دریا زدیم و بردیمش سفر! عزیزانی که اسم شهمیرزاد رو شنیدن می دونن منطقه ای ییلاقی و خوش آب و هوا در دامنه جنوبی البرز در استان سمنان واقع شده که تابستونها با وجود اینکه فقط 24 کیلومتر از شهر کویری و گرم سمنان فاصله داره ولی خیلی هوای مطبوع و خنکی داره. به خاطر همین سرسبزیش بهش لقب "بهشت کویر" رو دادن. رفتیم دیدن مادر بزرگم و دائیم که اونجا زندگی می کنند. عسل هم که هوای خنک رو دوست داره. خیلی اونجا کیف کرد! روزی که رسیدیم تا غروب حسابی شارژ بود و با صداها و خنده های بلند خوشحالیش رو نشون میداد! اونجا هم تا می تونست می خوابید. همچین می خوابید که انگار چند تا قرص خواب خورده! آروم و طولانی. خدا رو شکر اونجا هم خیلی خوش گذشت. فقط از مسیرش می ترسیدم که خدای نکرده گرمازده نشه. آخه تمام مسیر این سفر از حاشیه کویر مرکزی می گذره (جاده ی تهران - مشهد)  و عسل هم به گرما خیلی حساسه. موقع رفتن کلی برنامه ریزی کردیم که صبح زود مثلا ساعت 6راه بیفتیم تا هوا خیلی گرم نشده جاده رو پشت سر بذاریم و تا قبل از ساعت 10 صبح به شهمیرزاد برسیم. ولی متاسفانه هم کمی دیر راه  افتادیم و هم وسطهای راه از پمپ بنزین گذشتیم و اونو ندیدیم و مجبور شدیم تا پمپ بنزین بعدی که حدود 60 کیلومتر جلوتر بود، کولر ماشین رو خاموش کنیم. وضعیت هم طوری نبود که برگردیم به همون پمپ. عسل کم کم داشت قرمز می شد که به پمپ بنزین رسیدیم و اون مرحله هم به خیر گذشت! حدود 11:30 رسیدیم به مقصد. جای همتون خالی.

عکسهایی از شهمیرزاد   (برگرفته از سایت عکسهای شهمیرزاد)

 

شهری خفته در سایه درختان کهن گردو و باغهای آلو و بادام و سیب و گلابی

 

 

 

 

 نمایی از فلکه اصلی شهر در شب

 

 رودخانه ای که از میان خانه ها و کوچه باغها عبور می کنه:

 

 مرکز تفریحی

 

 

 

 بخشی از بافت قدیمی:

 

شیرقلعه (قلعه ای قدیمی منسوب به حسن صباح بر روی کوه مجاور شهر)

 

 

درختان گردو و آلو (گردو و آلو -لواشک، آلوچه و محصولات مرتبط- این شهر از انواع مرغوب در دنیاست)

 

 

 

 

تو این ماه چهارم عسل یواش یواش حرکت دستهاش داره کاملتر میشه. البته برای گرفتن اشیا دستش رو نشون میره ولی هنوز نمیتونه اشیا رو راحت بگیره. مگر اینکه حلقه یا دسته ی باریکی داشته باشه. موقع شیر خوردن با شیشه هم سعی می کنه اونو بگیره ولی هنوز موفق نشده. برخلاف دو هفته گذشته، الان دیگه می تونه دست چپش رو هم بخوره و دست راستش رو طوری لای موهاش ببره که اونها رو نکشه! خنده هاش کاملا معنی دار و به موقع شده یعنی دیگه مثل ماه های قبل بی هدف و گهگداری لبخند نمیزنه بلکه در پاسخ به صحبتهای ما یا با دیدنمون لبخند میزنه و یا موقع بازی قهقهه میزنه. خیلی شیرینه........... کلا صداهایی که از ته حلق ادا می شن دوست داره و اصواتش بیشتر حلقی هستند. از یکشنبه 28 مرداد هم که یاد گرفته دائم جیغ میزنه!!! موقع بازی و وقتهایی که سرحاله یا یه چیزی رو میخواد، جییییغ میکشه!!!!

دیگه من و باباش رو از دیگرون تشخیص می ده. بعضی وقتها با دیدن صورتهای نا آشنا لب برمیچینه. اصلا دلم نمی خواد دخترم غریبی کردن رو یاد بگیره هر چند که حرکتی طبیعیه ولی دوست ندارم روش بمونه . اون باید دختری اجتماعی بشه!  بچه ها رو هم خیلی دوست داره و رابطه اش با نی نی های دیگه خیلی خوبه و براشون ذوق می کنه!

هنوز هم با شیر خوردنش مشکل داریم. خیلی بد شیر می خوره تقریبا هر وعده شیر خوردش حدود یک تا یک ساعت و نیم طول می کشه. دیگر کمر درد می گیرم تا شیر خوردنش تموم شه. خیلی کم اشتها شده. از 24 ساعت، حدود 11 ساعتِ من مشغول شیر دادن به عسل می گذره. به خاطر همین خیلی کم خوابی دارم. تقریبا 4 یا 5 ساعت در شبانه روز بیشتر نمی تونم بخوابم.

 

نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 17:53 | لینک ثابت |


آخ جووووووووووووووووووون.  ما الان خیلی خوشحالیم. یادتونه گفتم تو اسباب کشی از میهن بلاگ به بلاگفا چیزهای ارزشمندی رو از دست دادیم. منظورم ابراز لطف نازنینان تو نظراتشونه. حالا اونها رو هم به دست آوردیم. با کمک یکی از دوستهای خیلی خوبمون - آقا پیام بابای رادین کوچولو - نظرات همه ی عزیزان بازیابی شد! ما هم زودی اونها رو تو پست مربوطه تو همین بلاگفا جاگذاری کردیم. فقط به دلیل زیاد بودن اونها و کمی وقت بصورت فله ای اونها رو انتقال دادیم! اما قول می دم که همه ی نظرات با تاریخ ثبت خودشون به همراه جزئیاتش ثبت شده. امیدوارم دیگه اینجا برای این آثار ارزشمند در اون روزهای خاص اتفاقی نیفته تا یه روز که صحیح و سالم تحویل صاحبش عسل خانم بشه!

ان هم مشخصات ایشون در پایان ماه سوم :

وزن: ۵.۳۰۰  گرم

قد:  ۶۱ سانتیمتر

دور سر: ۴۰.۵ سانتیمتر

 این دولت هم که یک کار نمی تونه بکنه! منظورم در مورد طرح افزایش دوران مرخصی زایمانه که بعد از چند ماه که تصویب شده  هنوز اجرایی نشده و به همین دلیل من هم باید بعد از پایان یافتن ماه چهارم مرخصی یعنی از اول شهریور در محل کار خود حاضر باشم. هر چی چهار ماه آخر بارداری به اندازه ی چهار سال طول کشید و تمومی نداشت، این چند ماه چه زود گذشت. درست نمیدونم وضعیت طفلکم تو زمانی که میرم سرکار چی میشه. واقعا خیلی سخته! دوری از کودکی که تمام لحظه هام رو تو این چند ماه پر کرده بود و حتی نیمه شبها با عشق وجودش برای شیر دادن بیدار می شدم و حالا چند ساعت دوری.......... خداوند کمکمون کنه.

 

خوب این هم چند تا عکس دیگه که البته همشون مربوط به دو سه هفته ی پیشه. ایشالاه تو پست بعدی عکسهای جدیدتری میذارم.

 

 

 یکی از محبوبترین کارها برای عسل : حمام کردن !

 

 

 

 عسلک در حیاط خونه ی پدری ام:

 

 

 

نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 15:8 | لینک ثابت |

سه ماه هم تموم شد
 

تو پست قبلی نشد عکسهای عسل رو بذارم. من نمیدونم با این سرورها چه کنم!؟ اون از سرور میهن بلاگ که تو خارج از کشور ترکید! این هم از سرور پشتیبانی اینترنت خودمون. میگن از خارج از کشور مشکل پیدا کرده و خطوط تلفن دائما مشغول شدند. با هزار مصیبت تونستم کانکت بشم!!

 

فردا باید عسلک رو برای اندازه گیری قد و وزن ماهانه به درمانگاه ببریم. آخه جمعه سه ماهش هم تموم میشه و به سلامتی وارد ماه چهارم زندگیش میشه. فعلا نمیشه بیشتر بنویسم. بعد از اندازه گیری میام و قد و وزنش رو تو یه پست جدید می ذارم.

  

 

راستی تو پست قبلی نوشته بودم که با دست راست و چپش چه کار میکنه!!  این هم عکسش!

 

  

نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 0:34 | لینک ثابت |

خنده روی مادر..

خوب این هم از محله جدیدمون. منظورم بلاگفاست. میدونید که ما از میهن بلاگ بخاطر زلزله ای که توش اومد اسباب کشی کردیم اومدیم بلاگفا. درسته که یه چیزای با ارزشی رو هم توی اون زلزله از دست دادیم. منظورم نظرات صمیمانه و دلگرم کننده ی دوستای گلمونه! ولی خوب خدارو شکر باز هم همه ی دارائیمون رو از دست ندادیم و اینجا دوستای جدیدتری هم پیدا کردیم. راستش این محله منو یاد محله های مرکزی تهرون می اندازه! چون همسایه ها بیشتر به هم سر میزنند و احوالپرس هم هستند! یعنی تا میایی تو کوچه یا پنجره خونه ات رو باز می کنی چند تا دوست جدید میان و سلام می کنند و خوش آمد می گن! میهن بلاگ اینطوری نبود. هرکسی سرش به کار خودش بود و کمتر از همسایه ها در خونت رو می زدند. اگه مهمون هم میومد از دوست و آشناهای قدیمی بود و یا از محله های دیگه مثل پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگ اسپات و پارسی بلاگ و ... میومدند! محله ی بدی نیست ولی امکاناتش از میهن بلاگ کمتره. ظاهرا یه شهردار بداخلاق و جدی هم داره که زیاد حافظه ی خوبی هم نداره! اگه کمی تو ارسال پست تعلل کنی دیگه نمی شناسدت و میاد و همه چیز رو به هم میریزه و یهو می بینی کل زحمتی که کشیدی و پستی که نوشتی پریده!! و دوباره باید خودت رو معرفی کنی و کلمه ی عبورت رو بگی تا بتونی ادامه بدی و همه رو از اول تایپ کنی! بعدش هم که پنجره ات رو باز می کنی می بینی همه سطرهای نوشته ها رو کامل نشون نمی ده. مثلا اگه 5 بار پشت سرهم پنجره رو باز کنی، پنج بار منظره ی متفاوت می بینی!! یه بار انتهای نوشته ها در سطرها دیده نمیشه، یه بار چند تا از کلمه های انتهای هر سطر در ابتدای سطر بعدی تکرار شده، یه بار اصلا لینکها و بقیه ی اطلاعات حاشیه صفحه ات رو نمی بینی، یه بار نوشته هاتو نمی بینی و یا با فونتهای بسیار درشت می بینی و ..... خلاصه این هم از مشکلات ما توی این محله، ضمن اینکه هیچ تضمینی هم وجود نداره که اینجا هم زلزله نیاد... !

بگذریم. از عسلکم بگم که دیگه یواش یواش داره حسابی دلبری می کنه! هر وقت بهش نگاه می کنیم یا حرف می زنیم، با یه چهره مهربون و خندون مواجه می شیم که شروع می کنه باهامون صحبت کنه و اصوات خاصی رو از ته حلقش در میاره چیزی بین خخخخ و ققققق و یا جیغهای خیلی کوتاه از روی شادی و بلند می خنده. دلم غش میره واسش...  البته اگه افتخار بده و تو صورتمون نگاه کنه!!! آخه میدونید وقتی که کسی بغلش می کنه فکر می کنه اون شخص نقش پایه ای رو براش بازی می کنه که ایشون رو نگهداره تا بتونه خوب دور و بر رو نگاه کنه! بخاطر همین اگه بغل کسی باشه اصلا تو صورت اون شخص نگاه نمی کنه و دائما اطراف رو دید میزنه. خلاصه که آدم باید کلی تلاش کنه تا بتونه توجهش رو به صورت خودش جلب کنه و نیم نگاهی به آدم بندازه. ولی اگه موفق به اینکار بشیم اون هم با روی گشاده جوابمونو می ده!

دو هفته پیش یه شب که اومدم بهش شیر بدم دیدم چشم راستش کمی ترشح یا اصطلاحا قی کرده. فکر می کردم چرا باید اینطور شده باشه. اولش ترسیدم که سرما خورده باشه آخه می گن اگه نی نی سرما بخوره چشمهاش هم ترشح داره. فرداش ترشحات بیشتر شد و چون بعدازظهر پنجشنبه بود دکتر متخصص عسل در مطب نبود. مطب دکترهای دیگری رو هم که می شناختیم تعطیل بود و مجبور شدیم ببریمش پیش یه دکتر کودکان که در یک درمانگاه کار می کرد. دکتر بعد از معاینه گفت که ورود نوعی باکتری به چشم باعث این ترشحاته و بایستی از قطره و پماد جنتامایسین استفاده کنید و اگه تا سه روز بهتر نشد شربت اریترومایسین بهش بدید. بعد از سه روز نه تنها چشمش بهتر نشد، اون یکی چمش هم آلوده شد و بیشتر سرخ شد با ترشحات غلیظتر.. ولی قبل از اینکه خوراندن شربت رو شروع کنیم ایندفعه بردیمش پیش دکتر خودش و ایشون گفتند اصلا این حالت چشم بچه ربطی به عفونت و باکتری و اینها نداره و بایستی قطره و پماد جنتامایسین رو قطع کنید. دکتر گفت باعث این ترشحات ریز بودن و گرفتگی مجاری اشکی بچه است که در نوزادان به علت ظریف بودن این مجاری ترشحات چشمی نمی تونند عبور کنند و به اینصورت از چشم بیرون می ریزند و با دادن ماساژ و شستشو و استفاده از قطره سولفاستامید، رو به بهبود می ره. که واقعا هم با چکاندن اولین قطره انگار آب سردی بود که روی آتیش ریخته شد و به سرعت چشمای نازنین عسلکم بهتر شد. واقعا که من نمی دونم بعضی از دکترها مدرک پزشکیشون رو از کجا گرفتن که اینقدر بی مسئولیتند و به راحتی باعث ایجاد مشکلات بیشتر در بیماراشون میشن و خدا نکنه که اون بیمار، یه بچه طفل معصوم باشه که خیلی بیشتر اذیت میشه... دکتر درمانگاه رو می گم که اینقدر هم ما رو عذاب داد و هم بچه ی معصومم رو...

 

الان دو هفته ای هست که عسل توجهش به دستش جلب شده و اونو جلوی صورتش می گیره و همچین نگاه می کنه که چشماش چپ میشه!! بعد سعی می کنه دست راستش رو بخوره ولی بلد نیست و انگشتهاش رو توی دهنش باز می کنه و همین باعث میشه که حلقش رو تحریک می کنه و ژستی شبیه حال به هم خوردگی می گیره و دوباره از نو شروع می کنه....

مشکل کندن موهاش هم تقریبا حل شده یعنی دیگه با دست چپ دائم موها و سرش رو فقط ماساژ می ده! ولی اگه احیاناً دست راستش بره لای موهاش احتمال اینکه اونها رو بکشه خیلی زیاده! خلاصه که دست راستش شده مخصوص مکیدن و بازی کردن و دست چپش هم مخصوص بازی با موها و ماساژ پشت سرش!!! و اگه اینها رو جابجا کنه احتمال اینکه جیغش دربیاد زیاده چون هنوز کارهایی رو که با هر دست انجام میده با دست مخالف بلد نیست!!

حدود یک ماهه که بازی محبوبش اینه که یه نفر دستش رو با ارتفاعی مثلا سی سانت جلوی صورت عسل بگیره و دائم انگشتهاشو باز و بسته کنه!! من نمی دونم چه چیزی توی این انگشت ها می بینه که اگه در حال بهونه گیری و یا گریه باشه سریع آروم میشه و با دقت فراوان به این دست زل می زنه و حتی اگه نیم ساعت هم دستمون رو جلوی روش بازی بدیم ازش لذت می بره!!!  

با شیر خوردن عسل کمی مشکل پیدا کردیم. زیاد اشتها نداره. البته همیشه اینجوری نیست و بعضی وقتهاست که باید اینقدر توی بغلمون راه ببریمش و براش آواز و شعر بخونیم تا بالاخره سهمیه اون ساعتش رو بخوره و اگه روی مبل یا سطح دیگه ای بشینیم فوری متوجه میشه و در همون حال شیر خوردن، با دست و پا زدن و یا یک جیغ، دستور میده که بلند شو و به راه رفتن ادامه بده!! توی روز هم که اصلا خواب نداره. شاید بعضی وقتها یک چرت کوتاه بین ده تا بیست دقیقه ای بزنه!! معمولا از ساعت 7 صبح که داوربائیش میره سرکار بیدار میشه و بیشتر اوقات تا غروب و یا حدود 9 شب بیداره و از اونجایی هم که بابا جونش کمی بغلیش کرده دیگه ببینید که من چه وضعیتی در طول روز دارم!!  کلاً هوای باباشو خیلی داره. تا بابا میاد، عسل می خوابه. پنجشنبه جمعه ها هم که داور خونست معمولا عسل خانوم بیشتر خواب تشریف دارند.و اونموقع است که وقتی می گم عسل تمام اوقات روز رو از من می گیره و دائم باید بغلش کنم زیاد به کارهام نمی رسم و حتی بعضی وقتها نمی تونم صبحانه با ناهارم رو بخورم، بابائیش می گه کو؟؟ این که خیلی دختر آرومیه!! بیشتر وقت ها خوابه!!ولی می دونم که شوخی می کنه و دخترش رو خوب می شناسه!!  خوشبختانه چند وقته که بعد از بیدار شدن یه یک ربع ساعتی با خودش بازی می کنه و دست و پا میزنه. مخصوصا اگه توی گهواره اش خوابیده باشه با کوچکترین تکونی که می خوره جوجه های موبایل گهواره اش تکون می خورند و از اونجایی که خوشش میاد شروع می کنه به دست و پا زدن و مسلما تکونهای جوجوها بیشتر میشه و در ادامه ی اون دست و پا زدنهای عسلم هم بیشتر. خلاصه کلی با اون ها حال می کنه و صداهای خاصی از خودش در میاره و شادی می کنه بچم...

این متن رو هم چند روز طول کشیده تا تموم کنم...!!!

 

وای خدا از صبح چندین بار این پست رو ارسال کردم. ثبت نمی شه . دیگه دارم عصبانی میشم مثل اینکه باید برم با شهردار جدید دعوا..!

نوشته شده توسط هدیه در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

 

منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ